دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
ای که از باد صبا بوی کسی میشنویبوی جان از دم عیسینفسی میشنوی
ای که میجویی به خوبی همچو لیلی دلبریحال مجنون ناید ار لیلی نباشد دیگری
نه چون سرو است آزادی مرا زین گلشن ای قمریکه دارم چون تو طوق بندگی بر گردن ای قمری
ز وصل او که من پیوسته میپنداشتم روزیدلی دارند یاران خوش که من هم داشتم روزی
من تشنه دشت بیآب بارد مگر سحابیورنه کسی نگیرد دست مرا بآبی
آمدی وصلت به جامم ریخت آب زندگیرفتی و در ساغرم خون شد شراب زندگی
چه شد کآتش به جانم از غضب انداختی رفتیز چشم افروختی رخ قد به ناز افراختی رفتی
شنیدم تشنهای جویای آبیز سوز دل سراپا التهابی
به گلشن بود در پرواز مرغ بند برپاییسر بندش به دست صید بند بیمدارایی
زین چه خوشتر که درین معرکه بسمل باشینه که حسرتکش یک زخم ز قاتل باشی
چون بیتو ننالم زار در گوشه تنهائیکو طاقت خودداری کو تاب شکیبائی
از تو من غافلم از من نه تو غافل باشیکه ز دیر و حرمت جویم و دردل باشی
به خون غلتانم از تیر نگاه دم به دم کردینظر کن ای شکارافکن چه با صید حرم کردی
ناکرده عمل ای که طلبکار بهشتیخواهی چه ثمر خورد ز تخمی که نگشتی
رهبر باوست هر نقش از کارگاه هستیآغاز حق پرستیست انجام بتپرستی
گمان دارد ز ناز و سرکشی گل میکند کاریوزین غافل که آخر آه بلبل میکند کاری
نباشد آتشی سوزندهتر از آتش دوریدل کافر مبادا مبتلای داغ مهجوری
خوش آن ساعت که بیخشم و غضب با ما تو بنشینینه در دل عقدهای ما را نه برابر و ترا چینی
خوشا مستی و عشق نازنینینه آئینی نه کیشی و نه دینی
به رنگ ذرهام سرگرم مهر عالمافروزیکه ممکن نیست هرگز با کسی آرد به شب روزی
زهدم افسرده خوشا وقت قدح پیمائیکه شود مست و زند دستی و کو بدپائی
در هیچجا هرگز نشد بیند ترا تنها کسییا تو در آغوش کسی یا در بر تو ناکسی
هست چشمم ز غمت قلزم طوفانزاییکه بود در دل هر قطره او دریایی
در آن گلشن مکن کو گلشنآرا گلشنآراییکه جز در دامن گلچین نبیند گل تماشایی