دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
نی طاقت وصلت مرا نه صبر در هجران تووصلت بلا هجرت بلا ای من بلاگردان تو
هر سحر غلتم در خون از نسیم کوی توچون نغلتاند به خون ما را که دارد بوی تو
میرم چو ز من دور شود آن بت دلجوربط تن و جان است به هم ربط من و او
ای صبا صبحدم چونرسی سوی اوحال من عرضه ده با سگ کوی او
نمیدانم چو رفتی از قفا بینی به کس یا نهمرا هست ای خدنگ جسته میل باز پس یا نه
چو ماه چارده دارم نگاری چاردهسالهکه رخسارش بود ماه و خطش بر گرد مه هاله
برق جهانسوز حسن آن رخ افروختهمشعلهافروز عشق آه من سوخته
دلم را یار پیش ما شکستهبه پای گلبن این مینا شکسته
ندانم میکنی گاهی به غربت یاد من یا نهبه خاطر آیدت زین مانده بیکس در وطن یا نه
به غربت یوسف من به زندان وطن ماندهپسر گم کردهای در گوشه بیتالحزن مانده
من به قلزم می خیمه چون حباب زدهقدح به میکده عشق بیحساب زده
ز حجاب عشق خون شد جگرم کنم چه چارهکه تو در کنارم و من ز تو مانده بر کناره
گفتم فتد کالای تو در دست من فرمود نهگفتم من و سودای تو گفتا که هیچت سود نه
تا کی کند یار، از من کنارهافغان ز گردون، آه از ستاره
از پرتو مهر، شد آخر آن ماهمحفل فرزندم، الحمدالله
ز آن رخ افروخته و آن قامت افراختهدر فغان گل همچو بلبل سرو همچون فاخته
مرا حسن و عشقست زاری و لابهخداوندگار و نبی و صحابه
آمد امروز یار دیرینهتازه شد خارخار دیرینه
بهر پرسیدنم ای مایهٔ ناز آمدهایبندهات من که عجب بندهنواز آمدهای
ای که با اهل هوس نرد وفا باختهایمنم آن مهره که در ششدرم انداختهای
بنگاهی ز خودم بیخبر انداختهایدل من خوش که بحالم نظر انداختهای
گه مهر گویم گه مهت گه زهره گاهی مشتریاما چو نیکو بنگرم تو از همه بالاتری
شبی بر بام ای ماه بلنداختر نمیآییز برج طالع ما تیرهروزان بر نمیآیی
گو در ره عشقم نرسد راهنمائیکافتادهام و نیست مرا قوت پائی