دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
چشم دام تو پر از خون دل از زاری منتو ز من فارغ و از رنج گرفتاری من
چون نخواهی نفسی کرد نگهداری منچیست سعی اینقدر از بهر گرفتاری من
شب هجران سرآمد آمدی روز وصالست اینمن و وصل تو میبینم بخوابت یا خیالست این
عاقل کجا و بر سر دنیا گریستنامروز باید از غم فردا گریستن
لطف از اول داشت یار من به منزآن سبب نگذاشت کار من به من
به سپهر بر شده ما ز عشق و طلب کنی تو ز مالشانبه زمین ز بیخردی مجو پی توسن فلک ابرشان
گشت یارم یار غیر آئین یاری را ببینشد بدشمن دوست رسم دوستداریرا ببین
کشد گر هر دمم صدبار افزون کن خدای منبمن جور و جفای او باو مهر و وفای من
یکره ز وصل خویش مرا بهرهمند کناغیار را بر آتش غیرت سپند کن
دلم افسرده آه سرد من بینز بیدردی بدردم دردمن بین
گر ز تن جانم و از سینه دل آید بیرونتخم مهرت کیم از آب و گل آید بیرون
شبی روز منست ای از تو روشن چشم داغ منکه گردی انجمن افروز من چشم چراغ من
بود روز و شبم تا کی سیاه از دود آه منبرآ رخشنده خورشید من و تابنده ماه من
مکن از حرف دشمن بیوفا ترک وفاداراننه یار است آنکه از حرف غرض کو رنجد از یاران
ای ز جورت دل عشاق به خون غوطهزنانلالهزاری سر کوی تو ز خونینکفنان
حاشا که زنده مانم از جور غیر و جانانشمعی بگو چه سازد با آستین فشانان
خوشاب بزمی که سرخوش از شراب صحبت جانانبرقص آیم چو مستان دستکوبان پایافشانان
تا چند بکویش ایستم منپندارد یار نیستم من
از آن تنها کند پرخون دل منکه هر دل را نخواهد چون دل من
زندگر تیغ و ریزد خون من عین مراد است اینخوشم با جور ظلم او که عدلست آن و داد است این
بیتو کوشم در فنای خویشتنتیشهام اما بپای خویشتن
زآنکو نروم بلبلم و جای منست اینخلدوسر کویت قفس است آن چمنست این
به توان گفتن کدامین عضو از اعضای توخوبتر از یکدگر باشند سرتا پای تو
به کف پیاله به گلشن روم چسان بیتوچه خون چه باده چه گلخن چه گلستان بیتو