دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
چند از ستم فلک درین باغ خرابگریم چو سحاب
ای عالم نم عطای روز افزونتمانند سحاب
گیرم که کسی به مال و زر قارون شدمرگست ز پی
گر نرد فسون بمن نبازی چه شودای شعبدهباز
مائیم بهم نشسته یاری دو سه مستبا برگ و نوا
نوروز رسید و باز در طرف چمنشد موسم جوش
زان سرو سهی که با رقیبان پلشتهمراه چو گشت
زین غمکده ناگهان محمد هاشمشد روی به راه