دفتر شعر
۱۰۲ شعر در این دفتر
نوبهار بدیع بی همتاهمتی بذل کرد بر صحرا
همی تا بقا ممکن است آسمان رابقا باد سلطان سلطان نشان را
سه تحفه داد فراق دو زلف دوست مرایکی دریغ و دوم حسرت و سوم سودا
لب تو طعنه زند گوهر بدخشان رارخ تو طیره کند اختر درفشان را
رخ تو شحنه خوبی شده ست و زلف نقیبگل جمال تو را خار غمزه تو رقیب
نماز شام چو کرد آن لطیف کودک خوببه عزم راه نشاط رکاب و رای رکوب
لبت به رنگ شراب است و میل من به شرابمرا شراب تو تا کی دهد غرور سراب
چو بر جان من شد هوای تو غالبجمال تو را جان من گشت طالب
مال و جمال و بی غمی و صحت و شبابعشق و وصال و خرمی و عشرت و شراب
سرو سیمینی و بار سرو سیمین آفتابجفت لاله ماه داری جفت نسرین آفتاب
چند بارم بر فراق دلبران از دیده آبچند باشم آتش تیمار خوبان را کباب
شب آدینه و من مست و خرابعاشقی در دل و در دست شراب
ای خجل با روی و زلفت روز و شبمانده ام با روی و زلفت در عجب
آسمانی است فروزنده به رایی صایبآفتابی است درفشنده به عزمی ثاقب
جور از این برکشیده ایوانستکه بر او مشتری و کیوانست
دولت سلطان ما فرمان یزدان آمده ستهر چه سلطان خواست زین دولت همه آن آمده ست
تویی که مهر تو در مهرگان بهار من استکه چهره تو گلستان و لاله زار من است
خوشا وقتا که وقت نوبهار استمساعد روز و میمون روزگار است
شمشاد قد و لاله رخ و یاسمین بر استبا سرو و گل به قامت و عارض برابر است
تا دلم در دست آن سیمین بر سنگین دل استزیر پای من ز آب چشم و خون دل گل است
طرف چمن که خلعت فصل بهار یافتبی بت جمال بتکده قندهار یافت
روی تو به حسن حور عین استکوی تو بهشت راستین است
هرگز ندید چشم جهان روی مکرماتکوته نشد ز دامن کس دست حادثات
رخ تو روز منیر است و زلف تو شب داجبرید صبر مرا تیغ عشقشان اوداج