دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
نشاط دهر به زخم ندامت آغشته استشراب خوردن ما شیشه خوردن است این جا
پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوستشمع را فانوس از پروانه میسازد جدا
میکند روزِ سیه بیگانه یاران را ز همخضر در ظلمات میگردد ز اسکندر جدا
از دلِ خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل استچون توان کردن دو یکدل را ز یک دیگر جدا؟
میشوند از سردمهری، دوستان از هم جدابرگها را میکند فصل خزان از هم جدا
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش منمیشود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
از متاع عاریت بر خود دکانی چیدهاموام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برندچرخ سنگیندل ز من هر دم کند یاری جدا
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهانکه رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشنکه وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا
ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شدکه در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا
چنین که همت ما را بلند ساختهاندعجب که مطلب ما در جهان شود پیدا
من آن وحشی غزالم دامن صحرای امکان راکه میلرزم ز هر جانب غباری میشود پیدا
گرفتم سهل، سوزِ عشق را اول، ندانستمکه صد دریای آتش از شراری میشود پیدا
دل عاشق ز گلگشت چمن آزردهتر گرددکه هر شاخ گلی دامی است مرغ رشته برپا را
هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی داردبه یوسف میتوان بخشید تقصیر زلیخا را
نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا میبرد ما رابه گلشن لذت ترک تماشا میبرد ما را
مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گلکه دست از جان خود شستن به دریا میبرد ما را
چون گل ز ساده لوحی، در خواب ناز بودیماشک وداع شبنم بیدار کرد ما را
نخل ما را ثمری نیست به جز گَرد ملالطعمهٔ خاک شود هر که فشاند ما را
اگر غفلت نهان در سنگ خارا میکند ما راجوانمردست درد عشق، پیدا میکند ما را
ز چشم بد، خدا آن چشم میگون را نگه دارد!که در هر گردشی مست تماشا میکند ما را
به ماه مصر ز یک پیرهن مضایقه کردچه چشمداشت دگر از وطن بود ما را؟
چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغشز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را