دفتر شعر
۳۷ شعر در این دفتر
فلک بدعهد و بس نااستوار استهمه کار جهان ناپایدار است
همه شراب به یاد بنفشه خواهم خوردکه مر مرا زخط یار یادگار شده ست
نظم راوان چو آب روان سینه را به استشعر روان زجان و روان گداخته است
او شد جوان و آه جوانی من برفتیاقوت من زرفتن او کهربا شده است
بگردان روی دل از فکرت بدکه بد کردن نه کار بخردان است
زهی یافته دین و دولت زتوصفایی که گردون زاختر نیافت
روز می خوردن به دوزخ رفتی ای اخطی ز بزمصد هزاران آفرین بر روز می خوردنت باد
به معالجت تن من زتو جز الم نداردبه سرت که جز بر آتش دل من قدم ندارد
نیست ممکن که به وصل تو رسد کس به شتابچه کنم صبر کنم تا به مدارا برسد
ز روزگار حذر کن ز کردگار بترسوگرت بر همه آفاق دسترس باشد
گیرد قدر عنانش و بوسد قضا رکابگر پای و دست قصد رکاب و عنان کند
شعر است و بس که خواندن او نام مرد رامشهور شهر و شهره خلق جهان کند
کهتر و مهتر از وضیع و شریفهمه از روزگار رنجورند
سخنوران که تو را درسخا سحاب نهندهمی ثنای سخای تو بر سحاب کنند
گر مرا سودای عشق آن دهن کمتر شودجان من کم رنج بیند درد من کمتر شود
ز صد هزار محمد که در جهان آیدیکی به منزلت و جاه مصطفی نشود
به هیچ وقتی اگر نام کهتران شمریمرا و نام مرا اندر آن شمار شمر
فلک همی نکند در جفای من تقصیرملک همی نکند در هلاک من تاخیر
زمن به قهر جدا کرد روزگار سه چیزچنان سه چیز که مانند آن ندانم نیز
به قمر فروغ بخشد رخ همچو گلستانشز شکر خراج خواهد لب لعل دلستانش
شگفت نیست چو با تیغ در مصاف آیدکه تیغ کوه بلرزد ز دست تیغ زنش
خداوندا زدوران زمانهدلم از غصه چون دیگ است در جوش
ثنا به نام تو رغبت همی کند همه وقتجهان به روی تو خرم بود همی همه سال
نه وعده و نه پیام و نه نامه و نه رسولبدین دلیل نباشد مرا امید قبول