دفتر شعر
۳۷ شعر در این دفتر
حسامش را لقب داده ست نصرتبرآید آب رنگ و آتش افشان
چو تو هرگز نبوده ست و نباشدجوان بخت و سخی طبع و سخندان
تیرت به گاه زخم چوپوید به سوی خصمکلکت به وقت مهر چو جنبید در بنان
اگر به شعر روا باشدی نبوت شعرچه مایه شاعر فحل آمدی زامت من
باد سحر که سوی من آرد پیام اواول غلام بادم و دوم غلام او
تا بشنیدم که ناتوانیدلتنگ شدم چنانکه دانی
پیری ز وجود من برون بردآن لطف و صفا و آن ظریفی
مرا هوای سحرگه پیام آوردنسیم بوی بهشتی از آن دیار آورد
چهره کآن ماه جبین می سازداز پی بردن دین می سازد
بی دوست مانده ام چو تو را دوست خوانده امکز دوست دوستانه ندیدم جزای خویش
ای روی تو چو خلد و لبانت چو سلسبیلبر خلد و سلسبیل تو جان و دلم سبیل
ای زلف تو چون وعده وصلت به درازیخوبیت حقیقت بود و وعده مجازی
ای طره های خوبان از نافه تو بوییهژه هزار عالم در عرصه تو گویی