دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
اذا ماشئت ان تحیی حیوة حلوة المحیابه رسوایی برآور سر ز مستوری برون نِهْ پا
مانند سراب بند بر پابیهوده شدیم دشت پیما
در پرده ره ندادند وقت سخن صبا رامن نیک میشناسم پیغام آشنا را
زبان پیام هوس داشت شستم انشا رادرون سینه بریدم سر تمنا را
تو اگر ز کعبه راندی، و گر از بهشت ما راغم بنده پرور تو به دری نهشت ما را
برای خشت خم خوبیم گو آن پیر ترسا راکزین بازیچه طفلان خرد مشت گل ما را
ای کرده خراب خانهها رابر هم زده آشیانهها را
ز شهر دوست میآیم پیام عشق بر لبهابه تلقینی کنم آزاد طفلان را ز مکتبها
طعم هلاهل میدهد زهر فراقت آب راتا تلخ کردی عیش من شیرین ندیدم خواب را
دارد ز غمزه حجت قاطع حبیب مابیعت به ذوالفقار ستاند خطیب ما
شرم میآید ز قاصد طفل محبوب مرابر سر راهش بیندازید مکتوب مرا
بگذر از عشق که نه خطوه نه گامست اینجادل به حسرت نه و بس کار تمامست اینجا
به زیر هر بن مو چشم روشنیست مرابه روشنایی هر ذره روزنیست مرا
صفا از عقده دلهاست آن زلف معقد رابحمدلله که ربطی هست با مطلق مقید را
نه عدم بود و نی وجود اینجاصورت وهم مینمود اینجا
طاعت ما نیست غیر از ورزش پندار ماهست استغفار ما محتاج استغفار ما
بر فلک تابد مسیحا رشته زنار مابر زمین منصور افرازد ستون دار ما
نشسته در ظلمم با قمر چه کار مراچراغ تیره شبم با سحر چه کار مرا
نگاه گم شده در راه کوی یار مراگسسته عقد گهر گریه در کنار مرا
چه منت از مدد روزگار بر سر ماکه حسن فطرت اصلی نمود جوهر ما
دیدمش در دل نهفتم آه بیتأثیر رادر کمان از بس که دزدیدم شکستم تیر را
چند از مؤذن بشنوم توحید شرکآمیز راکو عشق تا یک سو نهم شرع خلافانگیز را
ز بس بود دل خود کام ناسپاس مراز روی هم رسد اندوه بی قیاس مرا
با شهپر عنقا چه نوا بال مگس راهمه نغمه داوود که دیدست جرس را