دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
گر برون از برقع آن زلف پریشان آمدیکارهای بی سر و سامان به سامان آمدی
جهان به طره عنبرفشان بیاراییبه عقد سلسله صد دودمان بیارایی
نوشی به صد جان رایگان قوت روان کیستی؟کامی به صد حسرت نهان آرام جان کیستی؟
کجایی گنج پنهانی کجایی؟به معموری، به ویرانی، کجایی؟
سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشیگمان برم که رگ جانم از بدن بکشی
سر داده ای و بند نهانی نهاده ایدل برده ای و داغ نشانی نهاده ای
ز نیرنگ نطقش به مضمون نیاییور آیی ز بس سحر بیرون نیایی
نه گلم کفاف رنگی نه گلم پسند بوییسر و برگ خود ندارم ز خیال روی و مویی
درک هر راز کجا زان عجمی زاده کنیگرنه آیینه چو آیینه او ساده کنی
نی سنبل تنباکویی نه آتش رخسارهایدل بوی خامی میدهد بیداغ آتشپارهای
به تسبیح و مصلا کردهای میخانهآراییکنون از اشک رنگین میکنم پیمانهآرایی