دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
دو گرم و رخ زرد از که داری؟سرت گردم به دل درد از که داری؟
چند ما را به مدارا و فسون بند کنی؟تا کی این رشته شود پاره و پیوند کنی؟
چو لعبتان خیال اند آدمی و پریبه اختیار مشعبد کنند جلوه گری
از ما نهان ز کثرت اغیار بوده ایچون گل به زیر پرده صد خار بوده ای
به مویی بسته صبرم نغمه تارست پنداریدلم از هیچ میرنجد دل یارست پنداری
چمن قربانگه دنیای خونخوارست پنداریدریغا گل که شاخ گلبنش دارست پنداری
دریغا در چنین فصلی حریفم یار بایستیمیان بلبلانم جای در گلزار بایستی
گر حسن جمال تو طلبکار نبودیدر خانقه و بتکده دیار نبودی
گر پای سرو و دامن یاری گرفته ایاز محنت زمانه کناری گرفته ای
به توتیای رهم خون ز چشم تر چیدیجراحت از دل هجران خلیده برچیدی
کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادیهزار عربده را سر به بحر و بر دادی
به خودبینی به جز بتگر نباشیز خود بگریز تا کافر نباشی
سوی هرکس به عنایت نظر انداختهایتا قیامت ز خودش بیخبر انداختهای
زان عنبرین کلاله که بر سر نهاده ایمنت به تاج بر سر قیصر نهاده ای
بس در وفا تأمل و تأخیر می کنیتا می کنی به وعده وفا پیر می کنی
وقت آن آمد که خرگه با گل سوری زنیلعبت چینی گزینی جام فغفوری زنی
از کم سخنی و سر به زیریدادیم به خارها حریری
تو را گفتم ز صبح وصل مهرافروزتر باشینه کز داغ و داع دوستان دلسوزتر باشی
خلوتی خواهم و سودای سر زلف کسیدم گرمی که چراغی بفروزد ز خسی
شد آخر روز بر ناییی و میل دل همان باقیبلا گردید ضعف پیری و طغیان مشتاقی
یک ره کم این حجره خاکی نگرفتیترک صنم و دیر مغاکی نگرفتی
در هیچ مقامم نگذارد به درنگیاز بوی به بویی برد از رنگ به رنگی
گه به عشق کاکلت بر سینه سازم سنبلیگاه سوزم در هوای عارضت بر سر گلی
کی سر غنچه او از هر بیان بیابیگر محو ذوق گردی خود سر آن بیابی