دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
شاهدی بر سر این کوچه پدیدار شدههر که زین راه گذشتست گرفتار شده
در بند تو زنجیر گرفتار شکستهزندان شده صد رخنه و دیوار شکسته
آنی که به جان ناز تو را حور کشیدهخورشید به چشم از رخ تو نور کشیده
دیوانهام ز خانه مشوش برآمدهطوفانم از تنور پرآتش برآمده
روندگان ملولیم روبهم کردهدماغ در سر افسانه های غم کرده
در عهد تو یک سر به گریبان نرسیدهکش چاک دل از سینه به دامان نرسیده
تو بر سر کودکان نهادهما بر کف دست جان نهاده
کیست این از روی رعنایی به جولان آمدهکرده بر هرکس نظر بر خویش نازان آمده
دلم گداخته غم وز تنم توان رفتهز گرمی جگرم مغز استخوان رفته
آب رز در خم آتشین نشدهسیر ازو خاک جرعه چین نشده
کجایی ای گل و مل را به رنگ و بو کردهجنان جمال تو نادیده آرزو کرده
دل بر این ناخوش آشیانه منهچشم بر شفقت زمانه منه
غم به سزا دادهای دل به نوا کردهایاز تو پذیرفتهام هرچه عطا کردهای
در شهر و کو هنگامهها بهر تماشا کردهایتا خلق را غافل کنی صد فتنه برپا کردهای
دگر خدا بود ای دل سر کجا داریکه یک دو روز شد آتش به زیر پا داری
درین میدان پر نیرنگ حیرانست داناییکه یک هنگامه آرایست و صد کشور تماشایی
ازین مجلس نمی خیزد دمی کاحیا کند گوشیپیاله چشم بگشاید صراحی واکند گوشی
بر دماغم دویده شیداییخردم را نمانده گنجایی
غیر از تو نگنجد به سرایی که تو باشیجز تو همه محوند به جایی که تو باشی
دیریست ز گوشه نقابیداریم امید فتح بابی
چه باید مرد را، طبع بلند و مشرب نابینگارین چهره ای، مجموعه خوبی ز هر بابی
عقلم وداع عصمت کرد از تنگ شرابیعشقم نگاه دارد از مستی و خرابی
نیست با مشاطه گلبن طرازم حاجتیعشق اگر خواهد بروید بر سفالی جنتی
دریغ از صف مردان برون نتاخت یکیدو کون را به یکی داو درنباخت یکی