دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
چند فارغ از نشاط درد و درمان زیستنهمچو خون مرده زیر پوست پنهان زیستن
عمر اگر باقیست رنجشها کهن خواهد شدنآن لبان تلخ گو شیرینسخن خواهد شدن
در چراغ حکمت از مغز خرد روغن مکنجز به نور عشق راه معرفت روشن مکن
دلا رو زان خم ابرو بگردانبدل کردیم قبله رو بگردان
سبو بیار و پر از آب زندگانی کنز جام می طلب عمر جاودانی کن
عیش تنگم کز دل افشردن چکد خوناب ازوچشم سوزن دان که تار آید به پیچ و تاب ازو
به دل فگار دارم گله بی نهایت از توبه کدام امیدواری نکنم شکایت از تو
دوش کردیم دل و دیده به دیدار گروسر نهادیم به پوشیدن اسرار گرو
همنفسی به جان خرم قافله تتار کو؟مردی ازان زمین کجا؟ گردی ازان دیار کو؟
به دوریت نتوان بود نیز دور از توحسد به خویش برد عاشق غیور از تو
نوید عهد گل از نورسان باغ شنوبشارت طرب از گردش ایاغ شنو
نیست دوران را نشاطی رطل مالامال کو؟مطربی کز وی بگردد آسمان را حال کو؟
از صبح روزگار گشاد جبین مجوروی شکفته از دل اندوهگین مجو
به دست طبع عنان داده ای دریغ از توبه چنگ صد هوس افتاده ای دریغ از تو
از نصیحت برفروزد روی تواز شکر گردد ترش ابروی تو
حسن از خط شود قوی بازویار نوخط خوش است و …ـو
کاریست بر ملا گذران در خفا گرهفکری چو تار سبحه ز سر تا به پا گره
دلی دارم ازو دل ها شکستهدلی از هر صدای پا شکسته
پرده بردار و صلای می به شیخ و شاب دهصومعه داران عارف را شراب ناب ده
تا شوی هم انس آگاهی اطلاق خواب دهترک بالین حریر و بستر سنجاب ده
عشق افسر ز سر جم به اشارت بردهبا سپاهی دل محمود به غارت برده
فکر و غم را سر به جان مردم ناشاد دهما به تو شادیم ما را خاطر آزاد ده
از خوی تند و سرکشت کس ایمن و خشنود نهصد بار رنجیدی ز ما ما را گناهی بود؟ نه
از گلستان گل به بازار آمدهعید مرغان گرفتار آمده