دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
هر شب بذیل صحبت جانان تن آورموز دامنش نثار به دامن درآورم
نعت محمدی علم مغفرت کنمشمعی به گور از پس مردن درآورم
بحر پر لؤلؤ معانی رامشت ارزن بها فرستادم
چو شمع صبحگهی جان دهم به بوی نسیمچو صبحدم به شکرخنده می شوم تسلیم
روزی چو بازمانده ضعیفان ز کارواندل واله بسیج یساق خدایگان
بردار ای زمین کف حاجت بر آسمانکامد پی نظام جهان داور جهان
سیم و زر از بهر چیست وقف کرم داشتنبر همه کردن نثار وز همه کم داشتن
گهر فروش شناسد ز در بها کردنکه مزد من نتواند کسی ادا کردن
خون دشت کربلا می جوشد از مژگان منداغ زهرا تازه شد در کلبه احزان من
او بخرامش چو سیل ما همه ویران اوهرچه ز ما شد خراب رفت به جولان او
برزده فصل بهار سر ز گریبان اوسنبل تر ریخته طره به دامان او
شعر مسیح دلست معنی او جان اوچاشنی عاشقی شربت دکان او
وادی یثرب کجاست؟ آه ز حرمان اودامن دل می کشد خار مغیلان او
بدر ناهید بزم کیوان جاهخان فیروز جنگ عبدالاه
روشن شود ز فر شهنشاه بارگاهبا آفتاب چهره بدل کرده پادشاه
کس به مشهد پروانه ام نماید راهکه خون بمسل من نیست زیب این درگاه
ای جلالت خلوت از اغیار تنها ساختهحکمت تو از کرم دی کار فردا ساخته
نبی که معجز ماه دو پیکر آوردهمثال نور خود و نور حیدر آورده
ز هنر به خود نگنجم به خم می مغانیبدرد لباس بر تن چو بجو شدم معانی
زنند باغ و بهارم صلای ویرانیگلم ز شاخ فرو ریزد از پریشانی
برنیامد یک عزیز از مصر مردم پروریپیر شد در چاه صد یوسف ز قحط مشتری
بهشت شاه نشین بین که دل نشین بینیبدایع رقم صورت آفرین بینی
به کوه و دشت ندارم ز شوق گنجاییچو سیل تیز روم سر به سر ز شیدایی