دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
راه پر خوف و اجل در پی و، منزل دور استمژه برهم زدنی خواب گرانست اینجا
نبود بری بغیر کدورت شتاب رااستادگی است صیقل آیینه آب را
حاصل ندامت است غرور و شتاب رادست تأسف است گزک، این شراب را
کجا نقصان پذیرد عشق از دمسردی ناصحنباشد از هوای سرد پروا گرمی تب را
از خود آزادی، بر حق بنده میسازد تراپیشتر از مرگ مردن، زنده میسازد ترا!
ز درویشان بیقدر است رفعت اهل دولت راز پهلوی پری یابد هما اوج سعادت را
دیده هرکس ندارد تاب دیدار تراچشم حسرت میتواند دید رخسار ترا
ای که غافل نشوی یک نفس از یاد جهانعنقریب است که کرده است فراموش ترا!
راه پرچاهست و، غفلت برده ای مسکین ترادیدن بالا بلندان، کرده بالا بین ترا!
سرو تو، خط کشد ورق نو بهار رازلف کج تو حلقه کند نام مار را
التفاتی نیست با ما نرگس دلدار راهست پرهیز از نگاه گرم این بیمار را
نیست بر گیرایی حق نمک زین به دلیلکز نمک افزون شود گیرندگی شهباز را
عینک چشم دلست آیینه، پیران را بکفاز بیاض موی، بر خوان سرنوشت خویش را
کی کند اندیشه مرگ، آنکه پیش از مرگ مرداز بریدن نیست پروایی زبان لال را
ز شرم باختن عمر، قد دوتاست مرابیاد قد جوانی، بکف عصاست مرا
سینه ریش از یاری هر خس ز بس باشد مراچون قلم پر ناله هر مد نفس باشد مرا
ما به فیض صحبت یاران مشفق زنده ایمآمد و رفت عزیزان چون نفس باشد مرا
بخوی نرم شود عقده های مشکل حلکه پنبه سخت کلیدی است قفل محکم را!
جواب لعل تو، شیرین کند سئوال مرا!مکیدنش چکند تا لب خیال مرا؟!
از اینکه نسبت دوری بلعل او داردعجب مدان که نگیرد عقیق نام مرا
گر راست نگوییم در این عهد، عجب نیستمسطر چو بود کنج، چه گناه است قلم را؟!
چربد به زور سختی، زور ملایمتاز قفل بند و بست بود بیش موم را
اگر تمکین حسنش بگذرد در دل گلستان راز لنگر بگسلد شبنم، کمند مهر تابان را
هرکجا جلوه دهد شوخی او یکران رامفت چشمی است که سقا شود آن میدان را