دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
بود حرف دهن تنگ تو ناخوان ز آن روکاتب صنع ز خط زیر و زر کرد آن را
ز بی حقیقتی از هم چنان گریزانندکه جز نمک نتواند گرفت یاران را
ز بسکه راستییی در جهان نمی بینمبراه هم نتوانم سپرد دشمن را
کنی گر آشنای درد جهان غفلت آیین رابه چشمت چون نمک بر زخم سازد خواب شیرین را
تا شود آگاه از احوال هر نزدیک و دوربر فراز تخت از آن جا داده ایزد شاه را
عشق میگردد دوا زخم دل غم پیشه رامومیایی میشود آتش، شکست شیشه را
گرمی بد گوهران، چندان ندارد اعتبارسنگ آتش میدهد اول گداز شیشه را
پنبه سان شکستی چوب نرمی پیشه رانیست سنگی سخت تر از سختی خود شیشه را
لازم است آزاده را از سر به پیشان احتیاطبید میلرزد بخود، هرگاه بیند تیشه را
دیدن خلق جهان از بس کدورت آور استزنگ از این روها گواراتر بود آیینه را
روشن نشود چون شرر از سنگ چراغتتا دست به دامن نزنی سوختهای را!
چون نلرزد بر سر دستش، دل ناشاد ما؟بهله از خون شکاری میکند صیاد ما!
نیست کالایی کز آن خالی بود دامان ماجز روایی، هر چه خواهی هست در دکان ما
کرده ما را ناتوان از بس غم جانان مابا عصای نی مگر خیزد ز جا افغان ما
میگدازد ز آفتاب مرگ، برف زندگیقطره ها باشد کز آن یک یک چکد دندان ما
مساز رو ترش از پندهای دلشکن ماگلاب باد غرور است،تلخی سخن ما
ورق مشق شد از یاد خطت سینه ماطبق لعل شد از عکس تو آیینه ما
گشت یکشب در میان، وصل بت رعنای ماکربلایی شد پلاس تیرهبختیهای ما!
پر از عیش و طرب گردد ز یاد دوست محفلهاکه غم را پیش او، حد نشستن نیست در دلها
به تنگ آمد دل، از خودسازی این باغ و بستانهادگر دست من است و، دامن پاک بیابانها
تو چشم روزگاری و، از هر کنارهایمژگانصفت به گرد تو حیران نگاهها
در پیریت بدیده غباری که کرده جانبود غبار، دیده دل راست توتیا!
پیرانه نیست طور تو، ای شیخ کردهایریشی همین سفید در این کهنه آسیا
جانسوزتر کند گل رخسار را حجابسوزنده تر بود ز پس شیشه آفتاب