دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
خیز و فکر خویشتن بین، چشم من، دیگر چه خواب؟نور چشم از حلقه عینک چو شد پا در رکاب!
شکم از لقمه چو پر شد، ز دل نوا مطلبجرس ز پنبه چو پر گشت، از آن صدا مطلب!
رفت عهد شباب و دندان ریخترگ ابری گذشت و، باران ریخت!
مد نظر، از روی گلت آب حیات استنخل هوس، از بوس لبت شاخ نبات است!
دور از تو توشه سفرم درد و محنت استدر دیده ام سواد وطن شام غربت است
گفتار نرم، آب رخ آدمیت استروی گشاده آینه حسن سیرت است!
بهر وفای وعده، قیامت چه حاجت است؟هر روز کز درم تو درآیی قیامت است!
غم افتاده خود خوردن از آزادگی استبر سر سایه خود لرزد اگر بید بیجاست!
زیبد آن را درو درگاه، که از همت جودطاق دلهای گدایان بدرش طاقنماست
چون سر شمع که گیرند و همان نور بجاستدر ره او سر ما میرود و، شور بجاست!
هر لوح مزاری ز مقیمان دل خاکدستی است بسویت که: بیا جای تو اینجاست!
ناصح آزار زبانی اگرم کرد، بجاستگر کند شمع ز مقراض شکایت بیجاست
راستان را، ز نهاد کج دوران چه زیان؟زآنکه در کوزه کج آب نه استد جز راست
حشمت و کوکبه از شاه و، فراغت ز گداستچتر طاووس دهد جلوه و، شاهی ز هماست
بر آن جمال نکو غازهای نه در کار استشکسته رنگی ما غازه رخ یار است
گوشمالی ز فلک، گوش ترا به ز در استصفحه سیلی استاد از این نکته پر است
چکند پیش فروغ رخ آن ماه، نقابپرده دیده کجا مانع نور نظر است؟!
تندی، حریف خوی ملایم نمی شوددر جنگ آب و آتش بنگر ظفر کراست؟!
امروز بیتو خاطر صحبت مشوش استموج می از فراق تو نعلی در آتش است
لذت دگر از شراب جستن غلط استاز جوی سراب، آب جستن غلط است
عیش گیتی پر نمک و شور و شر استکیفیت از این شراب جستن غلط است
دست ما و دامنش از بس بهم خو کرده انددامنش در دست ما چون پنجه پای بط است
شود ز نرمی بسیار، خصم سرکش تندزبان شعله دراز از تنزل شمع است
خصم چون تندی کند، افتادگی آن را رواستخاکساریها در این توفان، چو خاک کربلاست