دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
آهم از تاب گل روی تو، آتش فام استناله ام، چون نفس سوخته بی آرام است
خوشدلی کسی بجهان کار خردمندان است؟پسته با مغز ندانم که چرا خندان است؟!
بر ما سخن سرد عزیزان نه گران استکآن بر دل ما چون نفس شیشه گران است
دشنام تو در زیر لب، از ما نه نهان استچون فوده زبان از ته لعل تو عیان است
گفتم: به لب چاه زنخدان تو آن چیست؟گفتا،لب او خنده زنان: هیچ، دهان است!
بی فکر تو، ناپاک دل از لوث جهانستبی ذکر تو، دل خانه بی آب روان است
زر چو شد جمع، ز خود حادثه بر می آردآتش خرمن گل، بر سر هم ریختن است!
قد چو خم گردید، روشن شد که وقت مردن استشمع را چون سرنگون سازند، وقت کشتن است
تا خیال رخ او، شمع شب افروز من استمهر تابان، عرق ناصیه روز من است
بسکه در خانه غیرش نتوانم دیدنبگمان رفتن او، ناوک دلدوز من است
رشکم نبود گر همه بر تخت و نگین استچیزی که بآن رشک توان برد همین است
افتادگیم ساخته منظور نظرهادارد بزمین روی اگر چرخ برین است
لبریز ساغرت زمی ناب گشته است؟یا آتشی ز تاب رخت آب گشته است؟!
نبود گرت عطا، به رخ سائلان بخندروی گشاده نایب دست گشاده است
تازگی در باغ حسنت بسکه بی اندازه استهر چه در وصف گل روی تو گویم تازه است
شد چو بینامت زبان، از کام بیرون کردنی استشهر دل باشد چو بی یاد تو، هامون کردنی است
نیست دل را با هوسهای جهان در سینه جاشد چو بیدولت پسر، از خانه بیرون کردنی است
ما را چو باز طایر دل پای بست تستمانند بهله، زندگی ما بدست تست
حسن بیان مجوی ز ما دلشکستگان«از کاسه شکسته نخیزد صدا درست!»
خنک آنکس، که از این مرحله چون آب روانآنچنان شد، که غباری بدل کس ننشست
کی توان دل کند از بزمی که آن بدخو نشستشورش محشر مگر خیزد ز جایی کاو نشست
بر سرم از بس هوای آن پریوش پا فشردصورتم چون عکس در آیینه زانو نشست
ما را چو باز رشته جانها به دست اوستمانند بهله زندگی ما به دست اوست
نقطه جیم جمال، آن غنچه خندان اوستمستزاد مصرع ابرو، صف مژگان اوست