دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
دور باش غمزه نگذارد نگه را سوی دوستگر شود از پرده چشمم نقاب روی دوست
مباش این همه دربند زینت دنیاکه سرخ و زرد جهان، چون شفق نگه واریست
از جهان، ما را رخی پر گرد و دامان تریستتا بآب و نان ما، چون آسیا از دیگریست!
از جفا گر، جز جفا ناید بهر حالی که هستسنگ اگر مینا شود، هر پاره آن خنجریست
ترکست که سازد غنی از خلق، و گر نهشه نیز بابرام ستم کم ز گدا نیست
با نقش جهان نقد تو در حشر نگیرندآری زر این شهر در آن شهر روا نیست!
هستی ایام پر از نیستی در پیش نیستعیش دنیا احتلام خواب غفلت بیش نیست
نیست غیر از آفتابی راز عشقکوچه زنجیر، سر پوشیده نیست
غیر حسنت کس در این دوران بلند آوازه نیسترفعت شانی بغیر از رفعت دروازه نیست
گوشه گیری پیشه کن، گر جمع میخواهی حواسچون کمند وحدت این اوراق را شیرازه نیست
محض دنیا شده، با سعی ز دنیا نگذشت!موج هرچند شنا کرد، ز دریا نگذشت!
نمیرسد؛ بکسی فیض از خود آرایاننمیتوان ز گل آتشی گلاب گرفت
آنچنان از نگهم سر ز حیا پیش افگندکه توان از گل قالی عرق شرم گرفت!
شور عشق استادگی کرد، از سرم سامان گرفتطوق زلفش بر گلویم پا فشرد و جان گرفت!
دل که از فکر فقیران خسته نبود، خسته باددر که بر روی گدایان بسته باشد، بسته باد
تا بگلشن را او با آن قد رعنا فتادچون الف هر سرو از دنبال آن بالا فتاد
فلک هر آنچه ز دستت گرفت، بهتر دادسحاب آب گرفت از محیط و، گوهر داد
گندم ز بیقراری ما از برای نانخندید آنقدر که شکم بر زمین نهاد!
نکو، ز چشم دل، از صحبت بدان افتدشکر ز تلخی بادام از دهان افتد
کسی ز من نگرفته است خاکساری رااگر ستاره ام از چشم آسمان افتد
ندارند از ته دل، الفتی اهل جهان باهممگر در خواب مژگانی به مژگان آشنا گردد
نفس از ذکر شهد آن لبم گر بهره ور گرددعجب نبود که نی از ناله من نیشکر گردد!
اگر بیند بخوابم، نرگسش بیخواب میگردداگر با زلف گویم حال دل، بیتاب میگردد
نه اشکست اینکه در بزم وصال از دیده میآیدنگاهم در نظر از دیدن او، آب میگردد