دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
کدورت پاکطینت را، صفای سینه میگرددکه خاکستر چراغ خانه آیینه میگردد
چون بهله بصید دلم آن مست بر آردنی دل، که بتاراج جهان دست بر آرد
نیند از احتیاط خصم، دنیا دیدگان غافلچنار از سالخوردیها، زره زیر قبا دارد!
عالمی پر شده از پرتو خورشید رخششرم او باز زما چشم رمیدن دارد
چو خاک تیره، مشو فرش در بیابانیکه گردباد چونی ریشه در زمین دارد!
زبون رود سخن نرم خصم از دلچونان میده که از معده دیر میگذرد
آه گرمم چشمه خورشید را بی آب کردناله خارا گدازم، کوه را سیلاب کرد
کامران شد، هر که او قطع نظر از کام کردنامور شد تا نگین پهلو تهی از نام کرد
یک ذره اعتماد نشاید بجاه کرددیوار موج را نتوان تکیه گاه کرد
مبند دل به عطای جهان، که چون شبنمهرآنچه شب دهدت، روز باز میگیرد!
تلاش تیرگی با آتش دل در نمیگیردکه تیغ شعله هرگز رنگ خاکستر نمیگیرد
کشتی ام بسکه کند موج صفت رم ز کنارترسم آخر بکنار دگرم اندازد!
در صف حشر، چو بیند کرمت عرض گناهطاعتم آید و خود را بمیان اندازد
نگه را، عکس رخسار تو، شاخ ارغوان سازدشکست رنگ من، آیینه را برگ خزان سازد
ز نانخورش به ترشرویی زمانه بسازشکر به تلخی ممنون شدن نمیارزد!
خانه تن، چو بسیل اجل از هم ریزدخبر مرگ تو گردیست کز آن برخیزد
ز ضعف بیغمی، نتواند آهم از جگر خیزدمگر دردی بگیرد دست افغانم، که بر خیزد!
از دامن خود گرد جهان زود بر افشانز آن پیش که از دامن او گرد تو خیزد
نیست باکم، گر ز دشمن بر دلم خاری رسداز مکافاتش باو ترسم که آزاری رسد
ای پریشان خرج نقد کیسه هستی توییجمع کن خود را که فردا روز بازاری رسد
کافرم، گر در دوعالم غیر او دارم کسیدر قیامت دعوی خونم به قاتل میرسد!
شست گل دفتر خود، تا خط او خوانا شدسرو بر راسته زد، تا قد او پیدا شد
حرف بالای تو گفتم، سخنم گشت بلندیا مژگان تو کردم، نفسم گیرا شد!
زهر است عطای خلق، هر چند دوا باشدحاجت ز که میخواهی، جایی که خدا باشد؟!