دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
مختصر تا نبود حرف، نگردد مقبولبر سخن طول سخن چون خط بطلان باشد
زند صبح جزا چون بر محک نقد عملها راهمین از کرده های ما خجالت سرخ رو باشد
بغیر از کنج تنهایی، دگر یاری نمیباشدبغیر از دامن پر اشک، گلزاری نمی باشد
بآزار غمت گفتم که: گیرم انتقام از خود!چه سازم؟ در ره عشق تو آزاری نمیباشد!
کسی از خمشی بهتر، خلق حسنی باشد؟خاموشی اگر نبود، باری سخنی باشد!
پیری مگو مرا ز جوانی پدید شددر راه مرگ، دیده عمرم سفید شد
دیده ام از بسکه حیران رخ دلدار شدکاسه چشم از نگاهم کاسه مو دار شد
بی ترک مال، خنده بلب آشنا نشدتا بر نخاست از سر زر، غنچه وا نشد
تنها نه ماه پیش رخت سر فگنده شدتا شمع دید روی ترا، مرد و زنده شد!
شب فراق تو، بر خود حساب روز کنماگر سفیدیم از چشم انتظار دمد!
دلم چون نامه از حرفش فراموشی نمیداندزبانم، چون زبان حال، خاموشی نمیداند
من رهرو راهی، که بمنزل نرساندمن دانه خاکی که بحاصل نرساند
از ضعف چنانم، که چو گریم ز غم اوخون جگرم رنگ بمنزل نرساند
ز چوب بید از آن خاکستری چندان نمیماندکه بعد از مرگ میراثی ز آزادان نمیماند
تا نبینند دمی روی خوشی، مال جهانمشت خاکیست که بردیده دونان زده اند!
نرم خواهی که شود خصم، تو در گرمی کوشز آنکه آب از دم شمشیر بآتش گیرند
عشاق تو، تا شمع صفت جان نگدازنددر بزم صفا گردن دعوی نفرازند
ز اندیشه بد گوست، کرم های لئیمانبی واهمه ابنای زمان رنگ نبازند
بی تمیزیهای عالم بین که پیش لعل اوغنچه هم با این دهن، حرف نزاکت میزند!
فکر زلفت، دود دل را دسته سنبل کندحرف رخسارت، نفس را رشک شاخ گل کند
همنشینانی که از حق نمک دم میزنندهمچو دندان بر سر هر لقمه بر هم میزنند
. . .دوری از تیر هوایی وقت برگشتن کنند!
بیچارگان، بآه شهان را زبون کننداین تند بادها، چه علمها نگون کنند
این بساطی که فرو چیدهای از سادهدلیآن قدر نیست که نقش تو در آن بنشیند