دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
بآب تیغ تو، آب حیات میگویندنگاه کن که چها از برات میگویند؟!
به پیش لعل لبت، وصف جان به شیرینیچنان بود که گیا را نبات میگویند!
آب میگردد بدور لعل او از دود خطیاد آن روزی که حلوای لبش بی دود بود؟!
. . .هر کو تهی ز خویش چون نقش نگین بود
از خود برآ که جان گرفتار در بدندست هنرور است که در آستین بود
رفتم از خود، خویشتن را بس که دزدیدم به خودرشته عمرم گسست، از بس که پیچیدم به خود
تا زنده است عاشق از اینجا نمیرودگر سر رود ز کوی تواش پا نمیرود
بیتو، دانی روز من در کنج غم چون میرود؟خنده میآید به حالم، گریه بیرون میرود!
گر تویی لیلی، ز حسنت کوهها دریا شودور منم مجنون، ز شورم شهرها صحرا شود
اگر به دشت خرامد، سراب آب شوداگر به باغ کند روی، گل گلاب شود
ز گرم رویی حسن تو، سخت میترسمکه رفته رفته جمال تو آفتاب شود
نظر، ز سیر رخت، چشمه حیات شوددل، از خیال لبت، شیشه نبات شود
از نهال سرکشی، بی عزتی حاصل شودچون کند حاصل ترقی، قیمتش نازل شود
از غمش دود نفسها، دسته سنبل شوداز رخش مد نظرها، رشک شاخ گل شود!
طرفه شهدی است خموشی، که ز شیرینی آنچسبدم بسکه بهم لب، بسخن وا نشود!
گر پرتو جمال تو افتد بروی آباز حیرت تو موج چو نقش نگین شود
ز رخ چو بند نقابی ترا گشاده شودز رنگ شرم تو آیینه جام باده شود
سربلندان، مال صرف زیردستان میکنندهرچه کوه از ابر میگیرد، بصحرا میدهد!
ز غفلت، مردمان را پند گفتن خوش نمیآیدچو مست خواب را بیدار کردن خوش نمیآید
رسیده ضعف بجایی که همچو پنجه بطنگه ز پرده چشمم برون نمیآید
همین از نعمت وصلت نصیب سینهچاکان بسکه گاهی دامن زلفت به دست شانه میآید
روزگاری که منش سر بقدم میسودمزلف او در عدم آباد کمر میگردید
کهن پیر گردون به موی سفیددگر شانه از پنجه خور کشید
عیب باشد مشرب طفلانه با موی سفیدشوخی از پیران بود چون عشوه ز ابروی سفید