دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
ز ارتکاب جرم، پاکان زودتر رسوا شدندرنگ خجلت بیشتر پیداست در روی سفید
در جهان برخود امید یک نفس بودن مداروقت را تا میتوانی دست از دامن مدار
رو به پس کردن نباشد رفتن ایام راعمر اگر بخت است،از وی چشم برگشتن مدار
حضور میطلبی، دل به نیک و بد مگذاربه ملک و مال جهان غیر دست رد مگذار
بخشم و شهوت و حرص، اینقدر مده خود رانگاهبانی بستان، بدام و دد مگذار
ز غلیان و قهوه بپوشان نظرکه این دود خشک است و آن دود تر
شد کاروان عمر، بکن خویش را خبرآماده بودنست ترا زاد این سفر
ما همرهان، ز چشم جهان گرم رفتنیمچون قطره های اشک بدنبال یکدگر
بس جانگداز باشد فر و شکوه دشمنسوهان روح کبک است، پهنای سینه باز
نفست از طول امل چند بود در تک و تاز؟مرس این سگ دیوانه کنی از چه دراز!؟
یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بسدر احد آنکس که یاری کرد، او یار است و بس!
گریه از کردار ما، مقبول جانان است وبسشبنم از گلشن، پسند مهر تابان است و بس
شمع است که گریان شده در بزم وصالش؟یا شعله عرق میکند از شرم جمالش؟!
ز بس داغست از رنگینی لبهای میگونشبمثقب رگ زنی گر لعل را، ناید دگر خونش
گرفتگی نبود با زبان خوش سخنشسخن گسسته برآید ز تنگی دهنش
آریم بر سر حرف و، نشوی حرف نیوشاز جرس پنبه بر آری و، گذاری در گوش
باشد از خلق چه پوشیده، ز فقر است چه باک؟نعمتی کاسه ما را نبود چون سرپوش!
شبی بر ما اسیران بگذرد بی روی چون ماهشکه از چشم سفید عاشقان باشد سحر گاهش
ز آتشپاره خود گرمیی تا وا کشم، هردمچو اشک شمع در هر گام میگیرم سر راهش
چون همه ز آن حق است، از چه بجود نازیدادن مال دنیاست، گرمی آب حمام
گمنام بس که همچو وفا در زمانهامکس جز شکست راه نیابد به خانهام
تا بجان آتش فتاد از شوق آن جانانه امشعله جواله سان، هم شمع و هم پروانه ام
. . .جوید از مهر پرتو خورشید را ویرانه ام
یاد آن روز که چشم نگران دانستمآه سرد و مژه اشک فشان دانستم