دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
می گلگون فنا نشأة دیگر دارداز بر افروختن رنگ خزان دانستم
دهد جدایی یاران رفته بر بادماگر نه یاد سخنشان رسد به فریادم
فریب شکر الفت نمیخورم دیگرکه زهر فرقت احباب کرده استادم
دوید چشم، ز بس حسرت نگاه کشیدمرسید مشق جنون، بسکه مد آه کشیدم
ز بس نومیدی از امیدهای خویشتن دیدمز امیدی که هم در ناامیدی هست، نومیدم
شعله بیرون نتواند شدن از جاده شمعمن دل از قامت رعنای تو چون بردارم؟!
بیاد طره اش، از آه خود دودی بسر دارمبجای زلف او، زنجیر اشکی در نظر دارم
نمیگیرد کسی از خاک راهم از گرانقدریشکایتهای ابنای زمان را از هنر دارم
ضعیف و ناتوان کرده است از بس دوری یارمچو مغز استخوان در نی بماند تا ناله زارم
میروم سوی وطن، حسرت به غربت میکشمکس نبیند آنچه من از دست فرقت میکشم!
چنان از صحبت گردنکشان گریزانمکه همچو سیل گریزد ز کوه افغانم!
پا بسته جهانی، دلخوش که سالکم منپایت چو سرو در گل، خرم که من روانم!
ما از شکست خویش رخ یار دیده ایماین باغ را ز رخنه دیوار دیده ایم
خاک راه خصم گشتیم و، ز دعوی تن زدیمخاک، ما از گرد خود بر دیده دشمن زدیم
چشم بستیم از جهان، تا آشنای او شدیماز غبار درگه او، گل بر این روزن زدیم!
ما نه از بهر خدا دیده گریان داریماشک خونین ز پی نعمت الوان داریم
آشنا نیست بهم ظاهر و باطن ما راخویش گیریم و، سخنهای مسلمان داریم
برده است از بس بفکر آن نگار جانیمگشته موی کاسه زانو خط پیشانیم
گر بیاد شعله خوی تو افغان سرکنیمهر کجا چون شعله بنشینیم، خاکستر کنیم
از حیا حرفش نیاید بر زبان کلک ماصفحه را از رشته نظاره گر مسطر کنیم
وقت نظاره صنع، در چشم اهل عرفانهر پره گلی هست یک پره بیابان!
در آن گلشن که خواهد نکهت او جلوه گر گشتنحباب آسا هوا را میتوان بر گرد سر گشتن
هست قفل کارهای بسته را از خود کلیدهر کجا سنگی است دارد آتشی در خویشتن
رعشه بر اعضا فتاد و، وقت رحیل استجنبش دندان بود نشان فتادن