دفتر شعر
۲۶۸ شعر در این دفتر
غم بدل های مشوش چه تواند کردن؟درد با جان بلاکش چه تواند کردن؟
از تو ای حادثه ارباب فنا را چه زیان؟برق با خرمن آتش چه تواند کردن؟!
ای تاجر قلمرو هستی، نبسته باراز چشم خفته خیمه بدشت عدم مزن
ز لطف حق شمر با خویشتن احساس مردم رااگر ریزش کند ابر، ای گلستان شکر دریا کن
قامت از پیری چو خم شد، دل ازین ویران بکنبر تو چون این تیغ کج شد راست، دل از جا بکن
ای آنکه محو خویش در آیینه گشتهایما هم نهایم بیتو، به ما هم نگاه کن
نگردد مرد کامل تا نیاید از وطن بیروننفس کی حرف گرد تا نیاید از دهن بیرون؟!
چو افروزد رخش، سوزد دل و دینچو در پا شد لبش، برخیز و بر چین
تا نگردد کشته تیغش پس از من دیگریگرمی خونم گرفت آب از دم شمشیر او
دلم مجنون و، لیلی آن نگاه عشوه ساز اوطناب خیمه لیلی است مژگان دراز او
برد از من تاب، تاب سنبل گیسوی اوطاقتم شد طاق، از طاق خم ابروی او!
بر نمیدارد شکن، دست از سر گیسوی اوبر نمیگیرد عرق، چشم از رخ نیکوی او
صفحه هر برگ این گلشن بود رویی به توجنبش هر نو نهال ایمای ابرویی به تو
منعم بیا جهان را قسمت کنیم باهمخرجی زمال از ما، دخلش تمام از تو
بلبل از گل چند؟ ز آن رخسار زیبا هم بگو!قمری، از سرو است بس! ز آن قد رعنا هم بگو!!
تو ز من یک جان گرفتی، من ز تو چندین نگاههرکجا از خویشتن میگویی، از ما هم بگو!
چون نگردد حال بر مفلس ز شرم قرض خواه؟میرود از دیدن خورشید رنگ از روی ماه!
ای از خودی و هستی، بر خویش دل نهادهوز بیخودی و مستی خود را به باد داده
ته ته پری رخانند، جا کرده در ته خاکقد قد سهی قدانند، بر روی هم فتاده
از اینکه دربهدری، پیش دوست جای نداری!ز خلق میطلبی نان، مگر خدای نداری؟!
کیست عارف؟ آنکه نشناسد به جز حق دیگریپای تا سر، پشت پا؛ سر تا به پا، ترک سری!
برای یک لب نان دربدر چه میگردی؟تو راه درگه حق را مگر نمیدانی؟!
چو خشتی کز بنا افتد، زهر افتادن دندانشود ظاهر که دارد خانه تن رو بویرانی
ز بس کاهید جسم زار من از درد پنهانیچو گل بر خرده جان نیست غیر از جیب و دامانی!