دفتر شعر
۳۳ شعر در این دفتر
چو بشنید ازو این سخن زال زربدو گفت کای ترک پرخاشخر
وزین روی رستم چو شیر ژیانبیامد بر پیلسم در زمان
چو دستان فرامرز یل را بدیدرخ پهلوان همچو گل بشکفید
چو از روز یک نیمه بگذشت راستز سوی بیابان یکی گرد خاست
چو بشنید زو پیلسم این سخنبپیچید از درد مرد کهن
وز آن پس به اسب اندر آمد چو بادز یزدانِ نیکیدِهاش کرد یاد
بر آورد برزوی شمشیر تیزتن پیلسم کرد پس ریز ریز
چو رستم چنین گفت برزوی شیربیامد به نزدیک شاه دلیر
فرامرز چون دید خالی حصاربغرید مانند شیر شکار