دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
هر کسی را لقب مکن مؤمنگرچه از سعی جان و تن کاهد
هر که در حبّ و بُغض و منع و عطانبودش دل به غیر حق مایل
مُسْلِم آنکس بُوَد به قَول رسولگرچه عامی بُوَد وَ گر عالِم
بذل کن مال و خوی نیکو وزرراه ایمان اگر همی پویی
آدمی را ز پیری افزایدهر زمان در بنای عمر خَلَل
به تو نعمت ز دست هر که رسدنِه به میدان شکرگویی، پای
رحم کن رحم، زانکه بر رخ تودرِ رحمت جز از تو نگشاید
هدفِ لعنتِ خدای آمددُنییُ و هرچه هست در دنییٰ
گرچه هست آفتابِ رحمتِ حقشاملِ ذرّه ذرّۀ عالَم
ای کز آلودگیِّ تو شب و روزفاقه و فقر تو زیاده شود
دیگر از وی مدار چشم وفاهر که شد با تو در جفا گستاخ
مرد را هرچه بگذرد به زبانعیب باشد ورای آن کردن
ای شده مَحْرَمِ مجالس، پسراز هر مجلسی امانت تست
هر که در مشورت امین تو شدگرچه باشد امان روی زمین
سودت اگر بایدت ز مایۀ خویشدست بخشش گشای و بخشایش
نکشد بهرِ مال دنیا رنجهر که خواهد کمال بهرۀ دِین
صاحب حرص را از خوان کرمفیض احسان نمیرسد هرگز
ای کمر بسته کسب روزی راصبح خیزی دلیل فیروزیست
نیکبخت آنکسی که می نَبَردرشک بر نیک بختیِ دگران
کَی به نعمت کسی شود دل گرمچون ز منّت کنند دم سردی
مرد را بس همین گنه که قدماز مقرّ امان نهد بیرون
چند گیری به مجلس واعظپای منبر پیِ گرفتنِ پند
ای که پرسی که بهترین کس کیستگویم از قولِ بهترینِ کسان