دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
تا خدا دوست گیردت با خلقیک دل و یک زبان و یک رو باش
دوستی مغز و پوست دشمنی استتا کی از مغز سوی پوست شوید
بر درِ خوب رویی منزل گیرچون پی حاجتی برون آیی
دیدن دوست، دوست را گه گهچهرۀ دوستی بیاراید
ای خوش آنکو به عیب بینی خویشپیشوای هنروران گردد
گر دلت را توانگری بایدکه توانگر دِلی نکو هنریست
تا شود در جهان علم و عملشاهد دین تو جمال افزای
پهلوان نیست آنکه در کُشتیپهلوانی دگر بیندازد
نه توانگر کسی بُوَد که به مالکارپرداز و چاره ساز بُوَد
حَزْم مرد آن بُوَد که در همه وقتدر حقِّ خَلقْ بد گمان باشد
ای گرانمایه مرد دانشورکه ترا علم دین بُوَد معلوم
سخن نرم گوی با سایلگر ز مالَش نمی دهی نفقه
خرّم آنکس که بهرِ زنده دلیزیر لب خنده را بمیراند
سر ز مادر مکش که تاج شرفگردی از راه مادران باشد
هر که شد مبتلا به پُرگوییبه بلایی عجب گرفتار است
دیدن زلف و خال نامحرمدانۀ کید و دام تلبیس است
هر که در خطّۀ مسلمانیباشد از نقد دین گرانمایه
اربعین های سالکان جامیهست بهر وصول صدر قبول