دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
ای به یادت تازه جان عاشقانزآب لطفت تر زبان عاشقان
کردی از آشوب گردشهای دهرکرد از صحرا و کوه آهنگ شهر
خواجه ای کش خیل شاهان بنده اندحلقه حکمش به گوش افکنده اند
در دیار مصر قحطی خاست سختکز فزع هر کس به نیل انداخت رخت
در خم این گنبد عالی اساسچیست شغل شاکر منعم شناس
شاعری شد پیش شاه نامورکای ز رفعت سوده در افلاک سر
به که اکنون اعتراف آرم به عجزنعره اقرار بردارم به عجز
نیکخواهی خاصه کو را یاور استگشته پیدا با وی از یک گوهر است
عمرها شد تا درین دیر کهنتار نظمم بسته بر عود سخن
کرد پیری عمر وی هشتاد سالاز حکیمی حال ضعف خود سؤال
ضعف پیری قوت طبعم شکستراه فکرت بر ضمیر من ببست
دید مجنون را یکی صحرانورددر میان بادیه بنشسته فرد
حبذا شاهی که در عهد شبابشد ز توبه همچو پیران بهره یاب
پارهدوزی بود در اقصای ریمطمئن بر پارهدوزی رایِ وی
توبه چون شیشه قضا آمد چو سنگشیشه را با سنگ نبود تاب جنگ
میپرستی رو به راه توبه کردوز گنه جا در پناه توبه کرد
چون رسیدم شب بدینجا زین خطابدر میان فکرتم بربود خواب
رفت پیش آن مَعبَر، سادهایاز ره عقل و خرد افتادهای
شهریاری بود در یونان زمینچون سکندر صاحب تاج و نگین
گفت با داوود پیغمبر خدایکامت خود را بگوی ای نیک رای
چون به تدبیر حکیم نامداریافت گیتی بر شه یونان قرار
آن مسافر بهر دولت یابییماند شب در خانه اعرابیی
اینکه گفتم حال فرزند نکوستکش به اصل خویش پیوند نکوست
پیش شیخی رفت آن مرد فضولبهر بی فرزندیش خاطر ملول