دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
از شه یونان حکیم تیزهوشکرد چون افسانه فرزند گوش
چون سوی اینان لئیمی پی بردلقمه ای چند از طعام وی خورد
چاره نبود اهل شهوت را ز زنصحبت زن هست بیخ عمر کن
بود بلقیس و سلیمان را سخنروزی اندر کشف سر خویشتن
کرد چون دانا حکیم نیکخواهشهوت زن را نکوهش پیش شاه
آن موسوس بر لب دریا نشستتا کند بهر تقرب آبدست
شاه چون دایه گرفت ابسال راتا سلامان همایون فال را
لطف طبعش در سخن مو می شکافتلفظ نشنیده به معنی می شتافت
شب که از هر کار دل پرداختیبا حریفان نرد عشرت باختی
چون تن از خواب سحر آسودیشبامدادان عزم میدان بودیش
شه چو گشتی بعد چوگان باختنچون کمان مایل به تیر انداختن
بود در جود و سخا دریا کفیبل کش از بحر عطا دریا کفی
بود قطران نکته دانی سحرسازقطره ای از کلک او دریای راز
شب خرد آن ناصح شیرین خطابکرد مشفق وار آواز عتاب
عاشقی در گوشه ای بنشسته بودگفت و گو با خویش در پیوسته بود
چون سلامان را شد اسباب جمالاز بلاغت جمع در حد کمال
بین زلیخا را که جان پر امیدساخت کاخی چون دل صوفی سفید
چون سلامان با همه حلم و وقارکرد در وی عشوهٔ ابسال کار،
بود همچون بوم زاغی روز کورجا گرفته بر لب دریای شور
چون سلامان مایل ابسال شدطالع ابسال فرخ فال شد
صبحدم کین شاهد مشکین نقاببهر خواب آلودگان از زر ناب
روی در بغداد کرد اعرابییدر تمنای غنیمت یابیی
چون سلامان شد حریف ابسال راصرف وصلش کرد ماه و سال را
شاه با وی گفت کای جان پدرشمع بزم افروز ایوان پدر