دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
غرقه خون چون خسرو از شیرویه خفتنکته ای خوش در حق شیرویه گفت
چون سلامان آن نصیحت گوش کردبحر طبع او ز گوهر جوش کرد
گفت با روباه بچه مادرشچون به باغ میوه آمد رهبرش
چون شه از پند سلامان شد خموششد حکیم اندر نصیحت سخت کوش
با خروس آن تاجدار سرفرازآن مؤذن گفت در وقت نماز
چون سلامان از حکیم اینها شنیدبوی حکمت بر مشام او وزید
ساده مردی شد مسافر با پسرهر دو را بر یک خرک بار سفر
هر کجا از عشق جانی در هم استمحنت اندر محنت و غم در غم است
یوسف کنعان چو در زندان نشستبر زلیخا آمد از هجران شکست
چون سلامان هفته ای محمل براندپندگویان را بر او دستی نماند
خورده دانی گفت با وامق به رازکای ز داغ عشق عذرا در گداز
شه چو شد آگاه بعد از چند گاهزان فراق جانگداز عمر کاه
کوهکن کانبازی پرویز کردروی در شیرین شورانگیز کرد
شاه یونان چون سلامان را بدیدکو به ابسال و وصالش آرمید
از حکیمی کرد شاگردی سؤالکای مهندس کیست فرزند حلال
چون پدر روی سلامان را بدیدوز فراق عمر کاه او رهید
هست شرط پادشاهی چار چیزحکمت و عفت شجاعت جود نیز
کیست درعالم ز عاشق زارترنیست کار از کار او دشوارتر
دین پرستی کوره آتش به پیشگرم چون آتش به کسب و کار خویش
باشد اندر دار و گیر روز و شبعاشق بیچاره را حالی عجب
آن عرابی چون شد اشتر در شتاباز شتر افتاد چشمی مست خواب
چون سلامان ماند از ابسال اینچنینبود در روز و شبش حال اینچنین
چون سلامان گشت تسلیم حکیمزیر ظل رأفت او شد مقیم
افسر شاهی چه خوش سرمایه استتخت سلطانی چه عالی پایه است