دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
دردسر می دهدم رنج خمار ای ساقیپای نه پیش و بزن دست به کار ای ساقی
محمل از شهر به در می برد امروز کسیاز جرس کم نه ای ای ناله بر آور نفسی
دل از لقای تو گفتم رسد به تمکینیسپند بر سر آتش نیافت تسکینی
دردسر می دهدم رنج خمار ای ساقیبه سر پیر مغان باده بیار ای ساقی
شد فاش در آفاقم آوازه شیدائیمعروف جهان گشتم از دولت رسوائی
مرنج زاهد اگر نیست گفتمت دینیبمال چشمی و بنگر هزار چندینی
آن مه ز مهر برداشت طرف نقاب نیمیامروز یا برآمد ز ابر آفتاب نیمی
حاصل من چیست ز فرزانگیرنج، خوشا عالم دیوانگی
صوفیان را دگر امروز نه های است و نه هوئیآسمان باز همانا زده سنگی به سبوئی