دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
زهی تجلی نموده حسنت، به چشم وامق، ز روی عذرابه یک کرشمه ربوده چشمت توان یوسف دل زلیخا
گر بسنجند به حشر اجر شب هجران راغالب آن است که شاهین شکند میزان را
صبا از من بگو بیگانه مشرب آشنائی راجفا نادیده ارباب وفاکش بی وفائی را
گیرم به ناله کردم آواره پاسبان راکو جراتی که بوسم آن خاک آستان را
معلم سرکند هر لحظه کلک آن طفل بدخو رابه خون غلتد که مشق سر بریدن میدهد او را
زندهرود ار کنم از دست غمت مژگان راخاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را
گر دهم رخصت یک چشم زدن مژگان راخاک بر باد دهم واقعه طوفان را
دوست دشمن، مدعی داور، وفا تقصیر ماچیست غیر از جان سپاری در رهش تدبیر ما
گفتی از بیداد روزی در فغان آرم تراهان مکن کاری که از افغان بجان آرم ترا
چشم سیهمستش بهخود نگشود از هم دیده رافریاد من بیدار کرد این فتنه خوابیده را
صرف کار ناله کردم عمر چندین ساله رایار یار دیگران شد خاک بر سر ناله را
یار به ساغر از عرق ره ندهد شراب راساخت تیول مشتری خانه آفتاب را
فتنه مهر اگر همی جبهه نهد شراب راسجده واژگون برد قبله آفتاب را
هرگز مباد کوثر و جنت هوس مراجام شراب و گوشه میخانه بس مرا
نبستم از چمن طرفی به کام دل پریدنهاخوشا در حلقه دامی به ناکامی تپیدنها
گر به بالینم نیامد بر مزار آمد مراجان سپاری در رهش آخر به کار آمد مرا
تهی از صافی و دردی شده میخانه ماتا ترش تلخ شود پر شده پیمانه ما
مفتی شهر ندارد چوبه میخانه ماباری از رشک زند سنگ به پیمانه ما
ز التزام عقل شد دیوانگی حاصل مرابعد از این دیوانه خوان، بینی اگر عاقل مرا
مآشوب صبا! طرهٔ جانانه ما رازنجیر مجنبان دل دیوانه ما را
شد مشتبه ز کعبه به میخانه راه ماای خوشتر از هزار یقین اشتباه ما
سینه تا سوده ای از مهر تو بر سینه ماسینه ای نیست که خالی بود از کینه ما
در کف طفلان رها کردم دل دیوانه راقال و قیل نو مبارک زاهد فرزانه را
طراز خرمی نوشد جمال نوبهاران راسرود خارکن برخاست جا بر جا هزاران را