دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
شکستم عهد شیخ خانقه راثوابی چشم دارم این گنه را
در کوی توام جنگ است هر روز به دشمنهاایشان ز شمار افزون اما من و دل تنها
گم کنم در راه حی از گریه گفتم پی در آبچشم تا برهم زدم یکباره گم شد حی در آب
خضر پنداری نهانی کرده قدری می در آبورنه کی بودی بقای زندگانی کی در آب
به خاک تیره خون دختر رز ریخت از پندتبرو واعظ که این خون باد دامنگیر فرزندت
درد دگر آن کآه سحر را اثری نیستآه من از این درد که شب را سحری نیست
چهرهٔ دلبر و من گلگون استلیک آن از می و این از خون است
تا ابر خطت محیط ماه استروز من و عالمی سیاه است
باده ساغرت از خون دل یاران استوای اغیار اگر این اجر وفاداران است
دل که افتاده آن زلف سیه و آن ذقن استبر نیاید اگر این چاه و اگر آن رسن است
زان مرا بیش ز مرغان قفس زاریهاستکه به غیر از شکن دام گرفتاریهاست
باز بنهاد به سر خسرو خم افسر خشتعنقریب است که گیتی شود از وی چو بهشت
تا به کف پای خمم گردن مینائی هستخبرم نیست که تسنیمی و طوبائی هست
ما خراب غم و خمخانه ز می آباد استناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
در گهر غیرت هفتاد گرامی پسر استآن پری دخت که مامش خم و تاکش پدر است
حلقه بر در زند ار شیخ بگو بارت نیستشب آدینه برو ورد بخوان کارت نیست
به بزم یار همدم گرچه جان استحضور غیر بر عاشق گران است
اگر آن سنگ که داری ببر اندر دل تستشد درستم که همی دل شکنی حاصل تست
بعد مردن بر کف از لوح مزارم سنگهاستتا قیامت با زمین و آسمانم جنگهاست
کرده در آینه حسنِ رخ خُود ، شیدایت،طره ز آن سلسلهها ریخته اندر پایت
ظلمت خط تو پیرامن رخسار گرفتیا رب از آه که این آینه زنگار گرفت
جانفشانی من و عشوه او گر این استاز کسی ناید اگر کوهکن و شیرین است
آشکارا به در مفتیم ار باری هستدر نهان نیز به پیمانه کشان کاری هست
از قد و رخسار و لب طوبی و خلد و کوثر استیا رب این بستان مینو یا بهشت دیگر است