دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
سینهام مجمر و عشق آتش و دل چون عود استاین نفس نیست که برمیکشم از دل، دود است
دام نیرنگ تو نازم که به بند افتاده استگردن ما و به پای تو کمند افتاده است
در دهانش نه ره بوسه نه جای سخن استسخن از بوسه در او لقمه بیش از دهن است
بسکه شب ها آتشم از تاب دل در بستر استکس نداند کین منم یا توده خاکستر است
توبه بگذار اگر بلخ اگر بغداد استجام بردار اگر هفت اگر هفتاد است
ز عشق ار شد دلی دیوانه غم نیستبه ملک پادشه ویرانه کم نیست
نه چو هر بار دگر آمد و دامن زد و رفتبرق عشق آتشم این بار به خرمن زد و رفت
انجمن از سمن و سوری ونسرین چمن استآنچه نتوان به چمن یافت در این انجمن است
بازم اندیشه مژگان سیاه دگر استملک دل عرصه جولان سپاه دگر است
شبها به کشف سِرِّ دهانت به تاب و پیچبردم به روز و راه نبردم مگر به هیچ
آن مرغ که جز در چمن آرام نداردپیداست که مسکین خبر از دام ندارد
لرزدم تن چو خدنگت به دل چاک آیدبگذرد ترسم از آن جانب و بر خاک آید
از عمر نمانده است مرا غیر دمی چندوقت است اگر رنجه نمایی قدمی چند
ز زلف و خال داری لشکری چندصفی بر بند و بگشا کشوری چند
به جز به روی تو کآن طرهای سیاه برآیدکسی ندیده که عقرب به برج ماه برآید
جزع یمانش شد از شبه گهر آموددیده نم آرد چو گشت خانه پر از دود
هردم از عمر که بی شاهد و ساغر گذردآزمودیم به یک عمر برابر گذرد
چرخ نیلی به گل از مشک ترت غالیه سودکه به گل گفت که خورشید نشاید اندود
یوسف مصری اگر جمال تو بیندخویش به بازار پیر زال تو بیند
رابطه دل به غمزه راه نداردکشور ما تاب این سپاه ندارد
ترک چشمت چو به خونریزی عشاق آیدنظری کاش نصیب دل مشتاق آید
هر سرو که طوبیش ز قد منفعل آیدگر جلوه شمشاد تو بیند خجل آید
گرچه دانم ره عشق تو به سر مینرودمیروم زان که دلم راه دگر مینرود
کودکی سنگ به کف چون سوی ویرانه رودماجراها به سرم زین دل دیوانه رود