دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
به سوی کعبه ز میخانه رهی باید کردآخر عمر به عمدا گنهی باید کرد
گفتم آن چشم و مژه گفت نه بیمارانندآن دو وین خِیْلِ سِیَهْجامه پرستارانند
هدف تیر نظر چون دل اغیار کندهمه پیکان جهان بر دل من کار کند
من گرفتم که به عشاق وفا نتوان کردآخر ای پادشه حسن جفا نتوان کرد
ز هجرانت چنانم جان بسوزدکه بر جانم دل هجران بسوزد
بهل که روی تو از عنبرین نقاب برآیدکه کس گمان نکند در شب آفتاب برآید
در بتکده گر خانه ای آباد توان کرداز کعبه مسلمانم اگر یاد توان کرد
تا به خاطر مژه و ابروی توام بر گذردهمه در دیده و دل دشنه و خنجر گذرد
شراب از خم به جام آمد خوش آمدگه عیش مدام آمد خوش آمد
لبت از می چو لعل رنگ آیدنام آب خضر به ننگ آید
آنچه با من سوز عشق وی کندآتش سوزان کجا با نی کند
تا کنم چاک به کوی تو گریبانی چندروزگاری زده ام دست به دامانی چند
سر زهی دولت اگر در قدمت خاک آیددولتی دیگر اگر بسته فتراک آید
زور دستان بنهد زال صفت زار آیدهر که در رزمگه رستم سردار آید
دل با صف غمزه ای در افتادصیدی به میان لشکر افتاد
تا یار شکر خنده ز در بند نیایداز مصر به ری قافله قند نیاید
فرق است زنخشب که مه از چاه بر آیدبا خلخ رویت که چه از ماه بر آید
جز آفتاب تو و آن غنچه شراب آلودکه دیده باده بی درد و آتش بی دود
ای دل ز خود برون شو یار است دیدی آمدجز بذل جان مکن کار کار است دیدی آمد
آنکه در پرده دل خلق جهانی بر بایدچه قیامت شود آن لحظه که از پرده بر آید
همه تاب رخت از رشحه ساغر خیزدما خود از آب ندیدیم که آذر خیزد
یار نامد به سرم تا به لبم جان نرسیدبهتر آن بود که این درد به درمان نرسید
چرا خورشید و ماهش بر نباشداگر سرو از قدش کمتر نباشد
غوشه کردیم به جوهر می گلگون افزودراست شد راست که کم نیست کهَر هم ز کبود