دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
شد دلم شیفته زلف گره گیر دگرباز دیوانه در افتاد به زنجیر دگر
هرگز اندیشه زلفت نگذشتم به ضمیرکه به آفاق نرفت از نفسم بوی عبیر
خردم طبل جنون کوفت ز سودای دگرعهد مجنون شد و شد نوبت شیدای دگر
خسرو حسن تو جائی زده بر خرگه نازکه به صد واسطه آنجا نرسد عرض نیاز
دل بر آن طره چه سود ار ز خطم بستی بازمرغ پر ریخته را رشته چه کوته چه دراز
نشئه می نغمه نی دیگران را خوش که بسنفس ما را خون دل دمساز و افغان هم نفس
بسته شد راه تفرج باغ را از پیش و پسناگوارا رامش بستان، خوشا رنج قفس
نه آن دیبای گلناری است بر سرو خرامانشکه دست خون ناحق کشتگان بگرفته دامانش
زلف تو نشسته تا سر دوشدر ماتم عاشقان سیه پوش
دانی از بهر چه ته جرعه فشانند به خاکتا به هوش آید و مستانه کند خدمت تاک
نریخت ساقی چشم تو ساغری به گلویمجز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت به رویم
چه شد که خانه به غیر از شرابخانه ندارمدر این دیار غریبم غریب و خانه ندارم
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستمفدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم
بهار ار باده در ساغر نمیکردم چه میکردم؟ز ساغر گر دماغی تر نمیکردم چه میکردم؟
شبان تیره که از تاب زلف یار بنالمبه خویش پیچم و همچون گزیده مار بنالم
هر جا حدیث عشق تو بیدادگر کنماول ز ناله گوش نیوشنده کر کنم
ساقی از جام طرب داد شرابی دوشمجذبه نشئه شوق آمد و برد از هوشم
گفتم که به خاک و خون نشستماز تیر تو گفت مزد شستم
چه بارهاست به دوش از سبوی بادهفروشمکه بار منت سجاده بر گرفت ز دوشم
از لعل تو آنکه ساخت خاتمبر هیچ نگاشت اسم اعظم
آنکه یک عقده ز کارش نکند باز منمچرخ و صد عقده به کارش فکند باز منم
تا ز مینای غم عشق تو صهبا زدهامعقل را شیشه ناموس به خارا زدهام
جدا ز لعل تو هر جام لعل گون که کشیدمگذر نکرده ز لب خون شد و ز دیده چکیدم
چو چشمت ترک مستی در کمینمچه سود ار بگذرد اختر زکینم