دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
جهان... به ویرانی و آن... آبادشهمی خواهد که بر...گی چون اوست بنیادش
هماره بیدلان نالند از اغیار... بهخلاف من که نالم سخت سخت از یار... به
اگر... من بر چمد آن سرو رعنا راچمن پیرای مینو پی برد...طوبی را
به امتحان مکش آن ابروان ...بهکه هیچ کس نکشد آن کمان...به
ز اسرار حقیقت زاهد آن دانای ...بهچه داند یا چه بیند کور مادرزای...به
مرا آه آتشین زان خط مشک آلود بر خیزدزهی...گی کآتش همی از دود بر خیزد
هر که زین جانوران صورت آدم با اوستهر چه...گی اندر همه عالم با اوست
چرخ ... چه ویران چه کند آبادممن ز ویرانی و آبادی او آزادم
شبان تیره زان زلفین ثعیان سار...بهچنان پیچم که بر پیچد سلیم از مار...به
مهر تو دل سوزتر یا آه آتشبار منلعل تو سیراب تر یا جزع دریاسار من
همی خواهم به آویز مراد انگیز جولانیدریغ ای پهنه ...کیهان تنگ میدانی
جز دولعلت کز شبه گون خط همی زیور کندکس ندیدم کز شبه پیرایه بر گوهر کند
نه سؤالی نه جوابی نه رسولی نه پیامیچه صفائی چه وفائی چه علیکی چه سلامی
عیب مفتی نه همین است که ساغر شکنداین حریفی است که دندان پیمبر شکند
آفتاب و چرخ و دورانی که شادی پرور استچرخ ساقی آفتاب باده دور ساغر است
... ون خرم از ریش بلندی که تو داریگر گوش کنم پهن به پندی که تو داری
آن دم سرد از نهاد ناصح نیران ضمیرآن چنانستی که در دوزخ هوای ز مهر یر
آنکه نسرود سخن جز به لب یار منمو آنکه نشکست گهر در پی دینار منم
تیره خط در طی روشن روی پنهان پروریآشکارا اهرمن در جیب یزدان پروری
مهش رست از خط مشکین نقابیبرآمد آسمانی ز آفتابی
به جز ارواح مکرم که برون زین شمرندهمه...نهاد آنچه ز نوع بشرند