دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
کثرت افزود، وحدت ار کاست تراجرم از سیه و سفید اشیاست ترا
جائی که خورد ناخن مطرب به ربابو آنجا که بود به دست ساقی می ناب
یاران ریا به پرده، چه شیخ و چه شابمستانه کشند از لب ساغر می ناب
برغنچه لعلش خار خط دوخت نقاببر سوری و نسرینش خسک بست حجاب
سردار اگر چند به شمشیر ادبخون خوردن این خران جهادی است عجب
آنجا که زیاد و کم قدح نوش شرابساقی به حریف سفله پیما می ناب
زی خمکده خواندم ار فلانکس به شتاببی مصلحتی مدان درنگی به عتاب
می کرد ز قسمت ازل بخت خراببا دیده جدل قرعه زدند اصل صواب
بگشاد خدا چو خلق آدم را دستبر پای ستاد چو آمد از نیست به هست
مفتی که به علم و عدل و عرفان سمراستدین باره و شرع باز و پرهیزگر است
کعبه که بود به کیش من هستی دوستچاه زنخش زمزم و محراب ابروست
آنرا که هماره ذوق ساغر نوشی استبر شنعت کیهان گله از بیهوشی است
عامی داند ز خود به خود نتوان رستدور از همه ریش بر دم صوفی بست
در عهد تو قند را عتابی دگر استاندیشه داد و احتسابی دگر است
تا دیده همی نگه به دست تو گماشتدیباچه به خون دل ز دست تو نگاشت
در معرفت مفتی عرفان پرداختتا چیست علامتت چو دستار انداخت
مفتی بر آن کش همه جهل آئین استبا کفر کذا حدیث علم ودین است
صوفی کش از ارواح مکرم سخن استز نقحبه ز فرق تا قدم ما و من است
تا ز لگد آرد اسب چون خیزد راستقچ حمله شاخ جنگی انگیخت چو خاست
لعلت که بشد امید و بیمش باقی استاوصاف حسن رفت و ذمیمش باقی است
زاهد چکد اشکی به ریا باد این استسیلی که بکند دین ز بنیاد این است
دل در تابت ز پیچش دستار استسردزد که پیچ و تاب بر تن بار است
سردار مرا بتی که هفت آمد و هشتوز روی عمل محل بند آمد و کشت
سرمایه کاستی فزود من و تو استپیرایه ملعنت درود من و تو است