دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
در بوس نهان ضنت لعلت فاش استوین تنگ روی همی نخود باماش است
تا چند به خود مهر و به یزدان کینتحق جوئی و کفر و حق پرستی دینت
آن حسن بدیع را حسابی دگر استبر طلعت مهر و مه نقابی دگر است
افزود اگرش به لاله سنبل چه کم استآمد سوسن طراز سوری چه غم است
همت به دو کار بر یک انسان نگماشتوان سفله که خود گرفت یزدان بگذاشت
واعظ در باغ سبزش روضه مینواستوان کرمک پس مرز و خیار لب جو است
امکان که به واجب از سلاله طین استنقش دو یمین دیده وارون بین است
بس مردم دیده در هوای تو گریستچو آذر در گل نقش بر... زیست
آنرا که نه با غیر و نه با خود کار استمطلق به مراد خویشتن هنجار است
با اهل صفا جز سر انکارت نیستزیبد پی شست و شو چو قصارت زیست
ثروت سامان عامی شیطان راستخواری شنعت عارف یزدانی راست
از منبر شیخ را دل رستن نیستجز با محراب ساز پیوستن نیست
مدح ار چه در او ذم شد از وی مفتوحبگرا به غزل، غزل بود قوت روح
جدگیر مراین لطیفه بی هزل و مزاحقصابی نوع بشر ار نیست مباح
ز نقحبه ای ار زهر اجل در نوشدتشریف بر افکند کفن در پوشد
این خر خلفان پسر که مادر گهرندهر چند که ...زپشت پدرند
از پسته چو شکرت نمک ریز آیدجان بخشد و خوبتر زجان نیز آید
آنرا که بطی دو باده در چنگ آیدپست ار چه مگس به پایه سیرنگ آید
می خور که روانت حکمت افزون رویدراز تن و سر دل به قانون روید
زین جنس دوپا هر آنکه بر سر گرددغفرانش طلب تات میسر گردد
ز آن طره به جز شکست بر دل نرسدو آسیب به دیوانه و عاقل نرسد
این پخته که سفله خام تعبیر کندنامش غم دین نهاده تکفیر کند
چون کاسه می شکسته قانون گرددکم ظرفان را بدگلی افزون گردد
مفتی اگرت ز ترک دستار افتادکم پیچ کز این علاقه بسیار افتاد