دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
آن طره به ما جهود سار استیزدبا عنف نهفته گیر و دار انگیزد
بر خون من آن ترک شکرلب گذردو افکنده به پا زلف معقرب گذرد
این خرگله مغز جو که سگ های ترندوین سگ رمه پوست بوکه خشکان خرند
آن قوم که بر به ذوق بعضی دلیندوان زمره که بر به کیش برخی ولیند
هر فیض که آب زندگانی بخشدبر عکس شراب ارغوانی بخشد
جز این دل دوزخ دم دریا پالوداین گرم نوا در آب و آذر که سرود
سردار پی زاهد خودبین گرددواندر طلب ملت و آئین گردد
زآنان که نشاط باده و باغ کنندو اندیشه صید و رامش و راغ کنند
صورت نگران به بندگی خویش درندمعنی سپران بر از خدا بی خبرند
زانم چه که خم باده گلگون جو شدیا شاخ شکوفه ها دگرگون جو شد
گر جام کشی مایه شینت دانندور طره زبون ثقلینت دانند
این خر گله بی وجود مردم ایجادتا آدم راستین نگردد به جهاد
صوفی و مفتی خود از دوئیت بریندچون کون خری بیفتند یکسریند
زی سنبل خط زخالش بردم فریادکم گندم وی خوشه تن دانه نهاد
یزدان به زلل نز در اعزاز نهادبر آذر و آب و باد و خاکت بنیاد
جای زه از آن سخت کمان ابرو دادکم زاد رگ و پی سست تر از موی افتاد
گر زاهد خر ز خوی خود برگرددیا صوفی سگ سیاق دیگر گردد
آدم مایه گسستن آمد ز وجوداحمد آویز بستن آورد ز جود
این جنس دو پا گر همه گل خار ارزدور مهره به فر خاصیت مار ارزد
گاوان گلین که نفس شاخ و لگدندنه کار خدا نه بار خود را مددند
مشنو که ز نیست هست و بودی زایدیا نقد دغل ضنت و جودی زاید
سردار اگر از سر صفا برخیزدچار اسبه به هنجار وغا برخیزد
تا از مژه آب خاک فرسود آیداز دل همه باد آذر اندود آید
آنکو به سپیدی رخ دلبند ستودتنها مگرش ذوق می سرخ نبود