دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
زین خر گله کاندر همه عالم گرددصد بفزاید اگر یکی کم گردد
صوفی ز صراط با توکل گذردمفتی به علاقه توسل گذرد
سردار تو گرگ شیری از گربه مخورچو ببردمان یکی چه کم کربه چه پر
هستی باغی و ممکن نیست گهربر رسته در او هیچ خسی پوچ ثمر
از هر می لعل گوهر آن لب خوشترو آن لعل به آن خط معقرب خوشتر
با قد بلند یار پستی خوشترزان نرگس هوشخواره مستی خوشتر
با زفت سرین کز همه بالا و بزیرآویز میان لاغرش خام مگیر
رایم به روش سپرد هنجار دگرسبکم به سخن سرود گفتار دگر
عقل و دل و دین بستم از آن زلف درازبر رخ در فردوسم از آن خال فراز
زاهد چو به گردن افکنی گاه نمازشاره میزر چو خر سر افسار دراز
ای بر به وجود عاریت مرکب سازتا کی متصرفانه این توسن تاز
خورشید بسی شد به حمل چهر افروزتا ماه در آمد به بغل مهر اندوز
غم ایلاوس و رنج آنم افسوسدارد ز نشاط زندگانی مایوس
با یک هستی چه گوئی ای سرد نفسچون نیست بود آن همه چیز این همه کس
سردار مر این دفتر تحقیق اساسهرسو چه پراکنی به تخمین و قیاس
مرد و زن آفاق سپردم پس و پیشدیدم چپ و راست پادشه تا درویش
سردار نهان و فاش نامی کم و بیشمسرای ز هفتاد و دو ملت پس و پیش
با نفس مصالحت به یزدان پرخاشدین از تو به کفر اینت معاد آنت معاش
کوچک شده سر بزرگ با دستارشزین کاستی افزود ولی پندارش
در میکده گه جزو خدا نالان باشگه در مسجد مرید خودبالان باش
در دولت دیر پای سلطان ملوکخاقان که دو کیهانش یکی شهر و بلوک
گفتی که به مشت هاک من بعد هلاکغفران بارد به عهد خود ایزد پاک
ای صوفی و مفتی از من راست مقالدرگوهر و خوی خود مبافید سوال
سردار که بی نظام و سرهنگ و جدالدر بست بهم سپه وران را دم ویال