دفتر شعر
۷۵ شعر در این دفتر
الهی غنچه امید بگشایگلی از روضه جاوید بنمای
به نام آن که نامش حرز جانهاستثنایش جوهر تیغ زبانهاست
دلا تا کی درین کاخ مجازیکنی مانند طفلان خاک بازی
خداوندا ز هستی ساده بودیمز بیم نیستی آزاده بودیم
من آن مرغم که دامم دانه توستفسون وحشتم افسانه توست
محمد کش قلم چون نامور ساختز میمش حلقه طوق کمر ساخت
شبی دیباچه صبح سعادتز دولت های روز افزون ز یادت
ز مهجوری برآمد جان عالمترحم یا نبی الله ترحم
کتاب فقر را دیباچه راستسواد نوک کلک خواجه ماست
جهان یکسر چه ارواح و چه اجسامبود شخص معین عالمش نام
در آن خلوت که هستی بی نشان بودبه کنج نیستی عالم نهان بود
دل فارغ ز درد عشق دل نیستتن بی درد دل جز آب و گل نیست
پس از پیری و عجز و ناتوانیچو بازش تازه شد عهد جوانی
گهر سنجان دریای معانیورق خوانان وحی آسمانی
درین نوبتگه صورت پرستیزند هر کس به نوبت کوس هستی
چنین گفت آن سخندان سخن سنجکه در گنجینه بودش از سخن گنج
ز کنگردار کاخ شهریاریچو حارس دیده شکل کوکناری
سحر چون زاغ شب پرواز برداشتخروس صبحگاه آواز برداشت
کمان عشق هر جا افکند تیرسپر داری نباشد کار تدبیر
خوش آن دل کاندر او منزل کند عشقز کار عالمش غافل کند عشق
بیا ای عشق پر افسون و نیرنگکه باشد کار تو گه صلح و گه جنگ
به دارالملک گیتی شهریارانبه تخت شهریاری تاجداران
زلیخا داشت از دل بر جگر داغز نومیدی فزودش داغ بر داغ
چو از مصر آمد آن مرد خردمندکه از جان زلیخا بگسلد بند