دفتر شعر
۷۵ شعر در این دفتر
عزیز مصر چون آن مژده بشنیدجهان را بر مراد خویشتن دید
زلیخا کرد ازان چشمه نگاهیبرآورد از دل غمدیده آهی
سحرگاهان که زد چرخ مکوکبز زرین کوس کوس رحلت شب
چو دل با دلبری آرام گیردز وصل دیگر کی کام گیرد
دبیر خامه ز استاد کهن زاددرین نامه چنین داد سخن داد
خوش آن کز بند صورت باز رستهز سحر چشمبندان چشم بسته
چو گردد کشته پنهان ماند این رازز کشته بر نیاید هرگز آواز
جوانمردان که از خود رستگانندبه کنج بیخودی بنشستگانند
فغان زین چرخ دولابی که هر روزبه چاهی افکند ماهی دل افروز
بنامیزد چه فرخ کاروانیکز ا یشان آب جویان کاروانی
چو مالک را برون از دست رنجیفرو شد پای ازان سودا به گنجی
به چارم روز موعود یوسف خورچو زد از ساحل نیل فلک سر
زلیخا بود ازین صورت تهی دلکزو تا یوسف آمد یک دو منزل
چه خوش وقتی و خرم روزگاریکه یاری بر خورد از وصل یاری
نه تنها عشق از دیدار خیزدبسا کین دولت از گفتار خیزد
چو دولت گیر شد دام زلیخافلک زد سکه بر نام زلیخا
سخن پرداز این شیرین فسانهچنین آرد فسانه در میانه
خوش آن بیدل که دولتیار گرددبه گرد خاطر دلدار گردد
چو بندد بیدلی دل در نگارینگیرد کار او هرگز قراری
زلیخا را چو دایه آنچنان دیدز دیده اشکریزان حال پرسید
زلیخا با غم با این درازیچو دید از دایه رحم چاره سازی
چو دایه با زلیخا این خبر گفتز گفت او چو زلف خود برآشفت
چمن پیرای باغ این حکایتچنین کرد از کهن پیران روایت
شبانگه کز سواد شعر گلریزفلک شد نوعروس عشوه انگیز