دفتر شعر
۷۵ شعر در این دفتر
چو با آن کشته سودای یوسفز حد بگذشت استغنای یوسف
چنین گویند معماران این کاخکه چون شد بر عمارت دایه گستاخ
چو شد خانه تمام از سعی استادبه تزیینش زلیخا دست بگشاد
سخن پرداز این کاشانه رازچنین بیرون دهد از پرده آواز
چنین زد خامه نقش این فسانهکه چون یوسف برون آمد ز خانه
چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگبه محنتگاه زندان کرد آهنگ
نسازد عشق را کنج سلامتخوشا رسوایی و کوی ملامت
چو کالا را شود جوینده بسیارفزون گردد بدان میل خریدار
چو از دستان آن ببریده دستانهمه از خودپرستی بت پرستان
درین فیروزه کاخ دیر بنیادعجب غافل نهاد است آدمیزاد
چو در زندان مغرب یوسف مهرنهان کرد از زلیخای فلک چهر
شب آمد عاشقان را پرده رازشب آمد بی دلان را غصه پرداز
ز مادر هر که دولتمند زایدفروغ دولتش ظلمت زداید
چو باشد خوشه خشک و گاو لاغربود از سال تنگت قصه آور
درین دیر کهن رسمیست دیرینکه بی تلخی نباشد عیش شیرین
دلی کز دلبری ناشاد باشدز هر شادی و غم آزاد باشد
زلیخا را ز تنهایی چو جان کاستبه راه یوسف از نی خانه ای خواست
نداند عاشق بیدل قناعتفزاید حرص وی ساعت به ساعت
ازان خوشتر چه باشد پیش عاشقکه گردد یار نیک اندیش عاشق
چو فرمان یافت یوسف از خداوندکه بندد با زلیخا عقد پیوند
به صدق آن کس که زد در عاشقی گامبه معشوقی برآید آخرش نام
زهی حسرت که ناگه نیکبختیکشد تا پیشگاه وصل رختی
به دیگر روز یوسف بامدادانکه شد دلها ز فیض صبح شادان
فلک بر خویش پیچان اژدهاییستپی آزار ما زور آزماییست