دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
صبحدم چون نوبت سلطان اختر می زدندخیمه زرین ستون بر طاق اخضر می زدند
ای از تو پر گهر کف دریای پر خروشهندوی درگهت شب شامی در فروش
مرحبا ای نکهت عنبر نسیم نوبهارجان فدای نفخه ات باد ای شمیم مشگبار
جرعه ئی خوردم و سرمست و خراب افتادمآتشی دیدم و از دیده در آب افتادم
بر آمد آن مه خورشید منظر از درگاهگشوده بند بغلطاق و کژ نهاده کلاه
ای خادم سنبل تو عنبروز لعل تو رفته آب کوثر
رنگ شفق نگر که چو خورشید روشنستکز خون چشم ما فلک آلوده دامنست
ایکه زلفت شب قدرست و رخ زیبا عیدعید ما بی تو بعیدست و توئی ما را عید
مژده ی مقدم مخدوم جهان آوردندخبر داور دوران زمان آوردند
پسته شکّری است آنک تو داری نه دهنشکّر عسکری است آنک تو باری نه سخن
چون پدید آمد ز زیر هفت چرخ مستدیرطلعت سلطان زرین تاج زنگاری سریر
ز دست این فلک گوژ پشت سفله پرستکدام سر که نرفتست عاقبت از دست
از گنج دهر بهره بجز زخم مار نیستوز گلبن زمانه بجز نوک خار نیست