دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
برای مدعی ترک من ای پیمان شکن کردیترا گفتم که ترک مدعی کن ترک من کردی
چنان گشته ام ناتوان از جداییکه نتوان دگر شد چنان از جدایی
دمی هزار جفا می کشم ز خوی فلانیهمان دلم ز جفا می کشد به سوی فلانی
خوش آن محفل که هر دم ساغر میوی از من گیرد و من گیرم از وی
ای دل ز تو خوش سالی و ماهی به نگاهیخوش کن دل من گاه به گاهی به نگاهی
نگاه دلکش و رفتار دلستان که تو داریدلی زهر که شود گم برد گمان که تو داری
حیف از تو که با اهل وفا یار نباشییار همه باشی و به ما یار نباشی
جان من گر دل به دست دلستانی داشتیرحم بر خون دل آزرده جانی داشتی
وعدهٔ لطف و کرمها کردیبیشها گفتی و کمها کردی
برد از دست دلها آورد چون پیش رو دستیندارد هیچ کس در بردن دلها چو او دستی
جور با ما می کنی تا می کنیبا که کردی آنچه با ما می کنی