دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
بُوَد که درگذرند از گناهکاریِ ماکه بیش از گنهِ ماست شرمساریِ ما
به سر دارم هوای سجده خاک آستانی راکه شاهانند آنجا بنده کمتر پاسبانی را
رخت ای ماهرخ، ماهست، ماه دلفریب اماقدت ای سرو قد، سرو است، سرو جامه زیب اما
اگر بودی اثر فریاد ما راز ما بودی خبر صیاد ما را
با غیر دیدم آن صنم سیم ساق رااز رشک بر وصال گزیدم فراق را
شب هجران همه دیدند یاران حال زارم رایکی از حال زار من نکرد آگاه یارم را
ای روی نکرده سوی دلهاسوی تو تمام روی دلها
کجا میل گلستان است ما راگلستان - بی تو زندان- است ما را
جفاکاری، چه می دانی تو یاراطریق مهر را، رسم وفا را
ای دلبری کز دلبران همتا نمیبینم تو رااز من نمیگیرد کران غم تا نمیبینم تو را
برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما رانه دل خواهد به جا ماندن مسلمانان به دین ما را
هستم ز کوی آن بت گل پیرهن جدانالان چو بلبلی که بود از چمن جدا
تا کی خبر ز روز سفر می دهی مرااز روز مرگ من چه خبر می دهی مرا
راضیم هر چه می داری به این خواری مرادیگران را گر چنین داری که می داری مرا
از بهر یار دیده به کار است بس مراچشم از برای دیدن یار است بس مرا
از آن مژگان تر جاروب کردم آستانش راکه با من در میان نبود غباری پاسبانش را
حیف از تو ای پری که شوی یار با رقیباو دیو و تو پری تو کجا و کجا رقیب
تا ماه رسیده آهم امشبآه ار نرسد به ماهم امشب
اهل وطن بهم همه یارند و من غریبهرگز کسی ندیده کسی در وطن غریب
ای به زیبائی رخت چون آفتابخورد از رشک رخت خون آفتاب
بود اگر با قد موزون آفتابچون تو بود ای تو به رخ چون آفتاب
گر نیست به یاران ز وفا یار، مصاحبغم نیست اگر نیست به اغیار، مصاحب
آن را که نیست آگهی اصلا ز سر غیبگر درنیافت سر دهان ترا چه عیب
در موسمی که خیمه زند در چمن سحابطرف چمن خوش است می و نغمه ی رباب