دفتر شعر
۱۴ شعر در این دفتر
دل خوش شودت ز مشکل مامشکل ز تو خوش شود دل ما
دل من دشمن من کرد به من جانان راخون شود دل که نهادم به سر دل جان را
دلم میخواست بینم صورت او بینقاب امابه آن صورت که دل میخواستش دیدم به خواب اما
از دیروزم بتر امروز از دیشب بتر امشبچه خواهم کرد فردا گر بمانم تا سحر امشب
هم به صحرا سبزه سرزد هم به گلشن گل دمیدمیگساران را بشارت می فروشان را نوید
روزگاری بود امیدم که یارم میکشدوه که اکنون حسرت آن روزگارم میکشد
جور کن کز بازوی پرزور و طبع پرغرورایزدت بیهوده اسباب جهان کاری نکرد
لعل جانان یارب از جان ساختندیا که جان از لعل جانان ساختند
به نوخط دلبری دل بستم آه از حسرت مرغیکه در پایان گل بر شاخ گلبن آشیان سازد
یادم کن از آن کو چو ز بیداد تو رفتمتا غیر نگوید که من از یاد تو رفتم
درد عشقم می شود هر روز افزون چون کنمچون کنم چون چاره ی این درد روزافزون کنم
به گرد روی منور خط معنبرش است اینکه بر کنارهٔ گل تازه سبزهٔ ترش است این
تا به کی چشم به ره بر سر هر راه نشینمبه امیدی که ز راهی تو بیایی و نیایی
برای خاطر غیرم چرا ای بیوفا کشتی؟چو میکشتی، برای خاطر غیرم چرا کشتی؟