دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
قلم از ازل ندانم چه نوشته بر سر منمگرم برای ماتم همه زاد مادر من
به من ای صبا ز رحمت پدارنه یک نظر کننظری به چشم رأفت سوی طفل بی پدر کن
یکی ای نسیم یثرب سوی خستگان گذر کنبه یتیم گونه طفلان پدرانه یک نظر کن
ای شه مظلوم حسین وای وایبی کس و محروم حسین وای وای
ای اکبر ای رعنا جوان وای وایدرمان دل آرام جان وای وای
چو شد قسمت ز آغازم جداییبرادر
افتاد از عرشه ی زین آسمانیخوار شد خاکم به سر عرش آستانی
از حرم تا شام گردون بر زمین گسترد دامیکه نه شاهینی ز بندش رست خواهد نه حمامی
ای صبا سوی نجف از کربلا بردار گامیاز غزالان حرم با شیر یزدان بر پیامی
عدل یزدان را به حق هر روز باید قتل عامیگر بخواهد خون ناحق کشتگان را انتقامی
سوی یثرب از زمین کربلا آمد حمامیپای تا سر غرق خون از کشتگان دارد پیامی
چرخ را سنگین سکونی خاک را چابک خرامیکاش روید تا مگر زاید قیامت را قیامی
توعریان خفته در خون ما مهیای گرفتاریدریغ از درد بی درمان امان از بی مددکاری
جنبشت ای آسمان گردد سکونبا چنین دوران شوی یارب نگون
خصم جان کوکب تو دشمن تن اختر مارنج قتل اول تو خواری بند آخر ما
دردا که ماند در دل بس حسرت از جوانانآوخ که سوخت جان ها بر داغ مهربانان
آه کزین سفر نشد جز تب و تاب حاصلمداد ز سعد روشنم وای ز بخت مقبلم
تا شدی از کنار من نیست جز این دو حاصلماشک مدام ساغرم آه چراغ محفلم
دل همی خواست که ریزد سر و جان در پایتاینک اندر پی خون تیغ به کف اعدایت
دیدی آخر که فلک ریخت چه خاکی به سرمکز سر نعش تو باید نگران درگذرم
آه که شد برادرم غرقه به خون برابرمخاک عجب مصیبتی ریخت زمانه برسرم